Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 2 بهمن 1390

آدم در 20 سالگی 100 جدول برای حل کردن دارد، در حالی که وقتی 50 سالش شد شاید دو و شاید یکی برای حل کردن داشته باشد. شاید تا آن موقع جدولی هم نمانده باشد و راه آدم معلوم و سرنوشت مشخص تنها در پیش.


آری، رازی که آن مرد گفت را روزی بیشتر می فهم. روزی که پیر شده باشم:


مهم نیست چه انتخاب می کنی. آدم امروز تا حدی می داند و بر آن اساس انتخاب می کند. جلو می رود و یاد می گیرد از اشتباهاتش (و من در خودم: "شاید هم نگیرد")، و در نهایت می اندیشد، جایی ریسک کردم و یا بهتر شد یا بدتر. 


ولی از کلمه "ریسک" شاید از کل حرفش بیشتر لذت بردم. این که باید ریسک کرد تا آموخت. 


مرد دیگر هم بد نگفت: "22 سالش است؟ 20 سالت است؟ چه شانسی از او سلب می کنی؟ من ازدواج کرده که 2 بچه ی 22 و 29 ساله دارم، می اندیشم از زنی که بالای 40 سال دارد و چند سال از من بزرگ تر است ممکن است فرصتی سلب کنم. یا باید خانه را بفروشم نصفی به او بدهم یا باید ولش کنم زودتر، که رابطه خیلی نزدیک و گرم شده". مرد حرفش بیشتر شخصی بود، اما بسیار درست. "زندگی کن، فعلا لذت ببر." (و من: "درگیر مسئولیت نکنم خودم را فعلا").


*امروز بعد از خواب، در شهر که قدم می زدم، می اندیشیدم که به کلیسا یا مسجد بروم. اندکی با خدا حرف زدم و اندکی مانند گدایی در پیشش اشک ریختم (پیرزنی که از من پول اندکی برای صبحانه اش گرفت مرا به یاد کل این داستان انداخت)...


دیدم دیگر بچه نیستم. دیدم دیگر عبادت به زبانی خاص یا در محلی خاص، بچه گانه است. با خودم گفتم من با خدایم در حال ارتباط، با زبانی حتی خارج از کلام. دیدم حرف نزدنم با خدا سکوت نشده است، آن چنان که بچه تر بودم بد حسش می کردم. دیدم امروز از خدایم دورتر نشده ام. اکنون می اندیشم و احساس می کنم حتی به او نزدیک ترم. امروز جایی نمی روم برای عبادت. امروز تنها صبر می کنم، و تمرکز می کنم تا بهتر و صبورانه تر نبرد کنم. امروز می مانم.

پنجشنبه 22 دی 1390

من مرد خوشبختی هستم. بیش از دو سال از زندگیم را در این توهم می گذراندم به کسی عشق می ورزم. بی گمان از این که عملی کردن رها کردن من برای او کارش کمتر از چند دقیقه بود.


به راستی مسابقه ی هر فرد با خودش است. اکنون می اندیشم نسبت به خودی که در آن توهم مانده بود خوشبخت ترم.


پروردگارا! در آن هنگام که پایان نصیب مان می کنی، جدایی های مان را کم درد تر کن. آمین.


 گناه ما بیامرز و ما را با خود صادق تر کن. آمین.


بگذار تا حکمت هایت را بدانیم، چه آن دو سال و چه امروز. بگذار زود بدانیم تا صبرمان و عمرمان و فرصت هایمان نرفته اند. آمین.


بگذار از مسابقه بپرهیزیم، جز با خود، آن جا که ساخته می شویم و رشد پیدا می کنیم. آمین.


بگذار تا راه اشتباهی که بارها رفته ایم را دوباره نرویم. آمین.


بگذار یکبار اشتباه بکنیم و یک عمر بیاموزیم. آمین.


بگذار تا در راه هایی که برای خود گذاشته ایم، یا آن ها که برای مان گذاشته ای، ثابت قدم و پایدار باشیم. آمین.



پنجشنبه 15 دی 1390

گردون نگری ز قد فرسوده ماست

جیحون اثری ز اشک آلوده ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده  ماست

پنجشنبه 10 آذر 1390

درست زمانی از سال ه باید فعال باشی احساس خستگی / منگی می کنی. خیلی احمقانه است.

دوشنبه 30 آبان 1390

زیاد به احساس رفتن در طریق دین خطرناک است. همه ی ما بهتر است جایی در میانه ی احساس دینی داشتن یا نداشتن بمانیم.

دوشنبه 23 آبان 1390

زیاده بخشی از خودت می تواند به مرگ احساسی ات منجر شود. زیاد خودت را نبخش. 


زمانی می اندیشیدم بستگی به آنچه خود را بدان اهدا می کنی دارد. اکنون باز می گردم به آن فکر، یا شاید لا اقل مرددم. با همه ی احوال، تردید به مراتب بهتر از اشتباه است. 

یکشنبه 8 آبان 1390

گاهی لذت می برم از دوباره بچه شدن. از این که لباس هایم را پس از رسیدن به خانه در نیاورم. از این که بی نظم باشم... در گیجی به سر ببرم و گذر زمان را احساس نکنم. روز تعطیل بی برنامه و بی خیال امتحان و همه چی... 


راه خوبی برای درمان افسردگی است!

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>