مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391
این دستور ماکارونیه: مواد لازم برای دو وعده غذایی شامل : ماکارونی خام یک بسته + نیم کیلو گوشت چرخ کرده + دو عدد پیاز متوسط+ کمی فلفل سیاه+ کمی زرد چوبه+ کمی نمک
اول آب را توی دیک نسبتا بزرگی جوش آورده و سپس ماکارونی خام را توی آن می ریزیم و حدود 10 تا 15 دقیقه که نرم شد توی آبکش می ریزیم . مایه ماکارونی به این صورت درست میشود : گوشت چرخ کرده را با روغن سرخ کردنی سرخ می کنیم و در وسط سرخ کردن پیاز ها را که پوست کندهایم و خرد کرده ایم اضافه می کنیم و آخر سر ( زودتر نه ها چون میسوزد) نمک و فلفل و زردچوبه را اضافه کرده و هم می زنیم فقط و سپس رب گوجه فرنگی سه قاشق غذاخوری پر با نصف لیوان آب اضافه می کنیم تا کمی بجوشد ( 5 دقیقه) و سپس دیگ خالی را روی گاز می گذاریم و ته آن آب و روغن می ریزم و ماکارونی آبکش شده را با مایه ماکارونی مخلوط کرده و اضافه می کنیم و زیر دیگ تا 7 دقیقه بالا باشد تا بخار بالا بزند شپس زیر آنرا کم کرده و نیم ساعت می گذاریم تا دم بکشد 
دستور برنج:
نیم کیلو برنج خام را دو بار شسته و سپس توی دیگ میریزم تا حدی که به اندازه یک بند انگشت رویش آب بماند و سپس کمی نمک ( حدود دو قاشق چایخوری کوچک) و کمی روغن ( حدود دو قاشق غذاخوری پر روغن زیتون) میریزم .و هم می زنم زیر دیگ با در بسته شعله بالا باشد تا آب برنج کم شده و به سطح برنج برسد . ( مواظب باش سر نره هی تند تند چک کن) سپس زیر دیگ را کم کن تا نیم ساعت با در بسته تا دم بکشد . 
سه شنبه 29 فروردین 1391

پروردگارا اشهد می خوانم قبل از خواندن این دل به دریا زدنش...


اشهد ان لا اله الا الله

اشهد ان محمد رسول الله

شنبه 20 اسفند 1390

پروردگارا. ابتدا از آن چه فرصتی برای بیشتر فکر کردن به ارتباط با تو بود شکر گفتم.


اکنون از هشدارت تشکر می کنم. هشدار این که غافل نمی توان بود و سپری کرد. هشدار این که با غفلت به یکباره همه چیز فرو می ریزد، درست آن جا که فکرش را هم نمی توان کرد.


پروردگارا، به حقیقت تصور هم نمی کردم که این وقایع پیش بیاید. شاید دومین اشتباه بزرگ زندگی ام را مرتکب شده ام. اکنون وقت بازگشت به خودم و ریشه هایم است. مرا یاری کن در بازگشتم، بگذار دائمی باشد. به امید لطف و رحمتت بیشتر از دانشت.

سه شنبه 25 بهمن 1390

عجیب است. انگار هرچه دور و برمان کمتر هموطن باشد، بیشتر ایرانی می مانیم!

دوشنبه 10 بهمن 1390

بعد از خواندن راجع به سرنوشت قاتلان ناموسی، دیدن این فیلم و فهمیدن معنی تعصب و غرور در عصر ویکتوریایی دیدنی بود.


چقدر دوست دارم بشینم و نقد بنویسم و فضای رمانتیکی جین آستن را Overhaul کنم... اما به یاد می آورم که به داستان رمانتیک نمی شود خرده گرفت. واقعیت زندگی اما بحث دیگریست.


پی نوشت:


یادم رفت از عبارت آخری که به تمرین امشب آموختم یادی کنم. برگشتم که یادآوری کنم:


"Being "Entitled 


As in I don't want to find myself entitled 

دوشنبه 10 بهمن 1390

You are absolutely right. Intentionally omitting something is not being honest. 


But you were not quite right on the issue with my dad. It's not that there's no winning with him (even though I admitted such to you  tonight at midnight). You know, it's not even about him at all. It's about life. There's no winning with life. 


P.S: 


می اندیشم اگر پولدارتر بودم (به هر میزان) تنها مقدار بیشتری یا انواع بهتری از داشته های فعلی ام را داشتم. به درستی انسان خوشبختی هستم. ممنون از تو ای پرودگار


P.S2:


دیگر لازم نیست مسیر خوشبختی پیچیده باشد. دیگر لازم نیست از نقطه ی خاصی بگذرد. دیگر دعاهایمان را لازم نیست درباره ی چیزهای مشخص یا غیر مشخصی بکنیم. دیگر مهم نیست راجع به چی دعا کنیم یا چه بگوییم یا چه نگوییم. انگار ذات این مکالمات زیبا شده، چه در انفعال سکوت و چه در انقلاب وجود

یکشنبه 2 بهمن 1390

آدم در 20 سالگی 100 جدول برای حل کردن دارد، در حالی که وقتی 50 سالش شد شاید دو و شاید یکی برای حل کردن داشته باشد. شاید تا آن موقع جدولی هم نمانده باشد و راه آدم معلوم و سرنوشت مشخص تنها در پیش.


آری، رازی که آن مرد گفت را روزی بیشتر می فهم. روزی که پیر شده باشم:


مهم نیست چه انتخاب می کنی. آدم امروز تا حدی می داند و بر آن اساس انتخاب می کند. جلو می رود و یاد می گیرد از اشتباهاتش (و من در خودم: "شاید هم نگیرد")، و در نهایت می اندیشد، جایی ریسک کردم و یا بهتر شد یا بدتر. 


ولی از کلمه "ریسک" شاید از کل حرفش بیشتر لذت بردم. این که باید ریسک کرد تا آموخت. 


مرد دیگر هم بد نگفت: "22 سالش است؟ 20 سالت است؟ چه شانسی از او سلب می کنی؟ من ازدواج کرده که 2 بچه ی 22 و 29 ساله دارم، می اندیشم از زنی که بالای 40 سال دارد و چند سال از من بزرگ تر است ممکن است فرصتی سلب کنم. یا باید خانه را بفروشم نصفی به او بدهم یا باید ولش کنم زودتر، که رابطه خیلی نزدیک و گرم شده". مرد حرفش بیشتر شخصی بود، اما بسیار درست. "زندگی کن، فعلا لذت ببر." (و من: "درگیر مسئولیت نکنم خودم را فعلا").


*امروز بعد از خواب، در شهر که قدم می زدم، می اندیشیدم که به کلیسا یا مسجد بروم. اندکی با خدا حرف زدم و اندکی مانند گدایی در پیشش اشک ریختم (پیرزنی که از من پول اندکی برای صبحانه اش گرفت مرا به یاد کل این داستان انداخت)...


دیدم دیگر بچه نیستم. دیدم دیگر عبادت به زبانی خاص یا در محلی خاص، بچه گانه است. با خودم گفتم من با خدایم در حال ارتباط، با زبانی حتی خارج از کلام. دیدم حرف نزدنم با خدا سکوت نشده است، آن چنان که بچه تر بودم بد حسش می کردم. دیدم امروز از خدایم دورتر نشده ام. اکنون می اندیشم و احساس می کنم حتی به او نزدیک ترم. امروز جایی نمی روم برای عبادت. امروز تنها صبر می کنم، و تمرکز می کنم تا بهتر و صبورانه تر نبرد کنم. امروز می مانم.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>