X
تبلیغات
رایتل

Window shopping

پنج‌شنبه 31 فروردین 1385 ساعت 12:36 ق.ظ

 به اصرار بعضی از دوستانم فعلا تعطیل کردن را بی خیال شدم.

 امروز رفته بودم مرکز خرید تندیس برای دیدن اونجا و به ویژه یه فروشگاه خاص که یکی از دوستانم به من توصیه کرده بود. توی ویترین مغازه ای کفشی که قبلا یک عدد از آن را به من هدیه داده بودند دیدم. رفتم از فروشنده پرسیدم قیمتش برای چقدره، دهنم باز موند:۱۲۰ هزار تومن ناقابل (قابل شما رو نداره!). کفشش کاملا آشغالی بود و جنسش هم زیاد دوام نمی آورد(البته امیدوارم دوست عزیزم که کفش را به من هدیه داده این متن را نخواند!). خلاصه این که ده برابر گرون فروختن را دیده بودم، ولی سیصد برابر را ندیده بودم که خدا رو شکر امروز دیدم.

 این جور مغازه ها برای گرون فروشیشون یه فلسفه ی رایج دارند: پول جامون رو داریم می گیریم. و البته واقعا هم پول جاشون زیاده ولی به هر حال به نظر من دلیل نمی شود...

پ.ن: در کشور های اروپایی هم این موضوع (که یک جنس را در ده جا با ده قیمت متفاوت می خری) وجود دارد، امّا باز هم به نظر من دلیل نمی شود که این کار عینا توی ایران انجام بشه. بلاخره برای هر چیزی حدی وجود داره...

خداحافظی

دوشنبه 28 فروردین 1385 ساعت 11:58 ب.ظ

 به احتمال بسیار بالایی این آخرین مطلب من توی این وبلاگ هستش.

 به دلایلی خودم رو برای مدتی ازین دنیای مجازی کنار می کشم. چه از مسنجر و چه از وبلاگ و چه از هر چیزی که تعامل من رو با این دنیای مجازی(اینترنت)بخواهد.

  پیچیدگی های این دنیای مجازی از پیچیدگی های دنیای واقعی خیلی پیچیده ترند و داده هایی که توی این دنیا در اختیار داری کم.

 به همه ی وبلاگ نویسان به عنوان عضوی حقیر توصیه ای دارم: مواظب میزان خروجی دادنتون باشید---> از ورودی گرفتن بیشتر نشه بهتره.

 هر کسی دوست داشت دلایل این کار منو بدونه می تونه ازم بپرسه. 

 نظرتون رو راجع به مطلب قبلی که در انتهایش نظرتون رو خواستم بدین. به دلیل به کار بردن یه لغت تابو و بی شعوری بعضی ها مجبورم کامنت گذاری رو محدود کنم.

  هر چند ممکنه دیگه حتی کامنت های این مطلب رو هم چک نکنم.

                                                                                       به امید دیدار

                                                                                            

دین و علم : تناقض یا ...

یکشنبه 27 فروردین 1385 ساعت 10:58 ب.ظ

یک دیدگاه که مذهبیون به طور عمده در مقابله با نظریه هایی که چیزهای متناقض با دین(که دین آن ها را نفی می کند مانند همجنس بازی، ربا و...)را بی ضرر و بهنجار تلقی می کنند، مطرح می کنند این است که علم چیز گزاره ی ثابتی ندارد و نظریه ی دیروز خود را امروز موجه نمی داند(در نتیجه بیایید سراغ دین که از اول ثابت بوده و تا آخر خواهد بود(اگر تحریف نشود)).


می گویند اگر انتساب حرفی به خدا ثابت شد آن حرف درست است و تفکر نمی تواند نص صریح (مثلا پیام واضح و روشنی از آیات صریح قرآن) را رد کند. یعنی روند اثبات دین این است که ابتدا خدا و پیغمبر و... را اثبات می کنیم، بعد اگر ثابت شد گزاره ای از جانب خداست(و آن گزاره در نقل تحریف نشده) آن گزاره مطلقا درست است.


می گویند هر چقدر هم که بگویید که متافیزیک را در علم وارد نکنید، وجودش را نمی توانید انکار کنید.


کسی از خوانندگان این مطلب جوابی برای این تفکر ندارد؟(ممنون می شم نظر بدین).


پ.ن: بحث راجع به بهنجار بودن یا نبودن بعضی مسائل با عده ای(و بررسی دیدگاه مطرح شده در کتاب هیلگارد) من را به نوشتن این پست ترقیب کرد.


به یاد فرهاد

جمعه 25 فروردین 1385 ساعت 10:35 ب.ظ

 به مناسبت پخت اولین کیک زرد هسته ای، شبکه ی ۱ صدا و سیما، همان طور که خیلی از ما شاهد بودیم آهنگ شبانه ی ۲(یه شب مهتاب) فرهاد مهراد، خواننده ی فقید(که من خیلی دوسش دارم یا به عبارتی عاشقش هستم) رو گذاشت. دمو و نمایشی آشغالی هم برایش ساختند.

 آن ها که حتی لیاقت این را ندارند که اسم شان را ببرم، بار دیگر به خواسته ی روح آن هنرمند که در زمان حیاتش بیان کرده بود بی احترامی کردند. او خواسته بود که آثارش به هیچ وجه در صدا و سیما استفاده نشود. بارها این حرکت توهین آمیز را انجام دادند. آن ها از نسل و طرز تفکر همان هایی هستند که در اوایل انقلاب به فرهاد اجازه ی نشر آثارش را ندادند(با این که آهنگ های فرهاد انقلابی بودند و فرهاد سختی هایی برای خواندن آن آهنگ ها متحمل شده بود).

 او هنرمند بود، هر چند آکادمیک نبود و حتی آهنگ ساز آثار معروفش(اسفندیار منفرد زاده) هم درست و حسابی تحصیل نکرده بود. هر چند معتاد بود(به مانند خیلی از آن هایی به عنوان هنرمند شناخته می شوند)، اما بین همنوعان خویش سرآمد بود.  

 بارها به خواسته اش بی توجهی کردند، اما این بار خیلی بیشتر از بارهای قبل ناراحت شدم، حتی بیشتر از کار آن خواننده مزخرف آهنگ جشن تولدی ساز(اندی) که آهنگ فرهاد را چنین احمقانه تغییر داده بود و آن را با سلیقه ی خودش خوانده بود و حتی به انتهای شعرش اضافه کرده بود. آخر می دانید، این بار گند کاری خود را که در سطح بین المللی انجام دادند را به فرهاد وصل کردند. آخر نمی دانم چطور به ذهن آن تهیه کننده ی بی شعور رسیده بود که ارتباطی بین آهنگ فرهاد و گند کاری آن ها بیابد.

 کار آن ها محکوم به نابودی و فراموشی باد.

 فرهاد تو پاک و منزهی از آن چه به تو و حرکت تو بستند.

 و مرگ بر آن هایی که به خواسته ات بی توجهی کردند.

 و مرگ بر کل حرکت و تفکر آن ها.

 به امید روزی که زمین از ننگ وجود ازین دست تفکر ها پاک باشد.

کلمه

جمعه 25 فروردین 1385 ساعت 09:36 ق.ظ

«تا جان در بدن دارم از جستجوی دانش و آگاه ساختن شما به آنچه باید بدانید، دست برنخواهم داشت ... پس، آتنی ها بدانید که خواه سخن آنوتوس را بپذیرید خواه مرا تبرئه کنید، در هیچ حال رفتاری جز این نخواهم کرد، ولو بارها کشته شوم» (کلامی از سقراط، کسی از تغییر نمی ترسید).

تشکر از استاد(به نقل از وبلاگ دکتر احمد نیا)

یکشنبه 20 فروردین 1385 ساعت 09:12 ب.ظ

-              «  ... دیگر اینکه سعی کنیم خوبی ها را در اطرافمان تشخیص دهیم، قدر بدانیم،  ارج قائل شویم، و واکنش نشان بدهیم. سه‌شنبه ‌ی پیش بنا به دعوت دوستان بزرگواری به دبیرستان علامه حلی رفته بودم.  در مجمع دانش‌آموزان تیزهوش در آمفی تئاتر این دبیرستان، در ابتدای سخنانم گفتم خیلی خوشحالم از اینکه توانستم امروز به اینجا بیایم. خیلی دلم می‌خواست به این دبیرستان بیایم چون یکی از اساتید شما که در اینجا درس خوانده و اکنون در اینجا درس می‌دهد استاد من هم هست !  همینکه نام او را بردم تمام دانش آموزان با شور و شعف فوق‌العاده‌أی دست زدند، هورا کشیدند و برای این استاد گرانمایه‌شان با تمام وجود ابراز احساسات کردند. در تمام مدت صحبتم هرگاه به مناسبتی مثلاً وقتی صحبت از انتخاب الگویی موجه و شایسته برای الگو گرفتن (گروه مرجع) در  زندگی نوجوانان بود نام ایشان را تکرار می‌کردم، باز همان شور و هیجان و ابراز احساسات بی‌نظیر در میان جمع پدید میآمد. هنگام بازدیدمان از قسمتهای مختلف مدرسه، و هر کجا دانش‌آموزان با ایشان روبرو می‌شدند جلو می‌آمدند، سلام می‌کردند و با صمیمیت و  علاقه‌ی وافری با ایشان دست می‌دادند . همین احترام و علاقه در مواجهه‌ی والدین دانش‌آموزانی که بواسطه‌ی فرزندشان با ایشان و خصوصیاتشان آشنا شده بودند، نیز پدیدار می‌شد، و در تمام این موارد این استاد عزیز همچنان با فروتنی، تواضع و خلوص نیت مخصوص به خود فقط لبخند می‌زد.  دانش‌آموزان و اولیای ایشان این استاد را نه فقط بخاطر دانش و هوش سرشارشان، که زبانزد است و معروف خاص و عام که فکر می‌کنم بیشتر بخاطر انسانیت، مهر و محبت بی‌شائبه، منش و بزرگواری شان اینچنین احترام و سپاس می‌دارند. و برای من بسیار مایه خوشحالی بود که ملاحظه کردم تشخیص و درک و بزرگداشت این ارزشها در مورد ایشان به بزرگترها محدود نمی‌شود و پیر و جوان هردو را در بر می‌گیرد.  این استاد جوان (فکر می‌کنم ۲۴ساله)  که به بزرگتر و کوچکتر از خود هر دو درس انسانیت  و درس معرفت می‌دهد جناب آقای امیرپویان شیوا دانشجوی رشته‌ی پژوهشگری دانشکده‌ی خودمان است. قدرش را بدانیم.» خوب انگار من یک سال دیر به دنیا اومدم! چون فرصت بزرگی رو از دست دادم. انگار انسان های زیادی قبل از من این انسان را شناخته اند! 

 

آی

در ره دوستی

شنبه 19 فروردین 1385 ساعت 01:15 ق.ظ

  در این لحظات که ساعت حدود یک نصف شبه، دارم برای دوستم با وجود خستگی فراوان و کارهای زیاد خودم که باید تا صبح تموم کنم (و باید 6 صبح حرکت کنم) برنامه نویسی می کنم.

  معمولا افراد تعریف خاصی از معرفت (معنای آن در دوستی) در ذهن ندارند. به طور کلی به مهر و محبتی که دوستان نسبت به هم ابراز می کنند می گویند.

   به خاطر خوب بودن برنامه نویسی ام، دوستم رو من حساب باز کرده و من هم از خودم بدم میاد اگر که جواب این حسابش رو ندم. هر چند نمی دونم و نمی خوام بشینم حساب کنم که اون تا به حال چقدر به من سود رسونده و خواهد رسوند. خستگی، کلافه بودن، ناتوانی، عدم اراده، نبود وقت با وجود کارهای خودم و... در مقابل کاری که دوستم از من خواسته بی معنی هستن.

  اما چه انگیزه ای انسان رو به تعهد در مقابل این معرفت وادار می کنه ؟ ارزشی فرامادی ؟ احساس ؟ منطق و استدلال ؟ هر چی که باشه همه ی ما احساسی خوب نسبت به این انگیزه و این عمل داریم و آن را انسانی می دونیم.

  خستگی مهم نیست، آهنگ میذارم تو گوشم تا فراموش کنم کجا هستم و چه کار می کنم. فقط در وفا به دوستم عمل می کنم تا تمام شود، بعدش اگر به کارهای خودم رسیدم(که تا صبح کار می کنم) که هیچی، نرسیدم هم به درک. در راه دوستی از این به درک ها خیلی باید بگی. انتظار این که معرفت گذاشتن هات جوابی هم داشته باشن یا اون فرد یادش بمونه یا هر چیز دیگه ای نداشته باش، معرفت معرفته، می خوای بذار می خوای نذار، ولی فکر اضافه ای نکن. درد دل بسه... برم به کارم برسم...

 

 پ.ن: در این نوشته قصد تعریف از خودم رو ندارم. اگر باور نداری می تونی فراموش کنی نویسنده ی این پست کیه.