X
تبلیغات
رایتل

کمد خاطرات

جمعه 28 مهر 1385 ساعت 11:29 ق.ظ

من کمدی دارم توی کمدهام به اسم کمد خاطرات. تو این کمد هر چیزی که می تونه برام خاطره ای(خوب یا بد یا هیچ کدوم) داشته باشه رو میذارم. از زمان تولدم تا به حال چیزهای مختلفی از هر سال زندگیم و هر دوران و تفکرات و خیالاتم توشه. حتّی به نظر خودم از هر دفترچه خاطراتی بهتره(البته برای خودم که می فهممشون). البته توش کاغذ های زیادی که به عنوان خاطرات پراکنده نوشته شدن هم وجود داره. این کمد جاش بالاترین و دور دسترین کمد منه. می دونی از رفتن سراغ این کمد زیاد خوشم نمیاد. شاید هم می ترسم، نمی دونم... امّا می دونی چرا حس خوبی برای سراغ این کمد رفتن ندارم؟ هر بار که می رم توش، نمی تونم تو خاطراتم غرق نشم... زمانی که تو خاطراتم غرق می شم ذهنم محور فکر کردنش، احساس کردنش، اهدافش و همه چیش می ره تو گذشته و بعد که از خاطره میام بیرون خود آگاهم توش می مونه و تا چند ساعتی برای انطباق با زمان حال مشکل دارم. اغلب این اوقات سعی می کنم بخوابم تا حسمو گم کنم. جالب اینه که امروز هم که دارم اتاقمو خونه تکونی می کنم قراره سراغ اون کمد برم. البته این کارو گذاشتم برای شب که بعدش سریع بخوابم و زیاد دچار کنکاش تخیلی-فلسفی یا از هر نوع دیگه نشم... 
 پ.ن: این کامنتم که برای این مطلب از وبلاگ فریاد بود،‌برای خودم هم جالب در اومد. فکر نمی کردم زمانی فرا برسه که راجع به این موضوع خودم هم فکر کنم...

ازین پس ورود حیواناتی که غلط املایی-نگارشی می گیرند ممنوع!

چهارشنبه 26 مهر 1385 ساعت 07:05 ب.ظ

 

  این لیست روزای ماه که مطلب نوشته شده رو که می دیدم نکته ی جالبی رو فهمیدم: من از اول مهر دو بار با فاصله ی 6 روز آن شدم، اما این بار با فاصله ی 13 روز! خب این می تونه نشون دهنده ی تغییری باشه...

  این روزا با نشانه های زیادی از تغییرات اساسی و مهم در زندگیم و میز کارم رو به رو هستم. در ساده ترین تحلیل می شود گفت که با شروع سال تحصیلی وارد فاز جدیدی می شوی، اما من این را به این موضوع ابدا محدود نمی یابم، تغییر را بیشتر و اساسی تر می یابم، به طوری که در سال های آینده ی زندگیم چیزهایی را رقم می زنند.

 بد نمی بینم چند تا از ظاهری ترین و ساده ترین این تغییرات را بگویم:

 -از خوابیدن به شدت بدم میاد-----> بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود، زین سیل دمادم که درین منزل خواب است.

 -از غذا خوردن متنفرم و طعم غذاها را مثل گذشته حس نمی کنم و تقریبا لذتی از هیچ غذایی نمی برم و ازین که شکمم پر باشد و سیر باشم متنفرم، چون مغزم در آن حالت به خوبی قبل کار نمی کند.

 -حالم از قیافه ی ذهن عوام الناس و بعضی افراد الاغ که خودشونو خاص می پندارن به هم می خوره(البته گروه دوم بیشتر). از گروه دوم این قدر بالا میارم که حتّی تو دعوا کردن باهاشون نمی تونم ازشون عصبانی بشم، چون چشام دقیقا مثل یه جیوون می بینتشون، مثل حیوونی که حتی لیاقت مردن یا فحش شنیدن رو هم نداره، فقط باید به حال خودش ولش کنی. جالب اینه که یکی از اونا هم ادعا داره که از دیدن من بالا میاره  این آخری یکی از کثافت ترین کثافتاس که تو عمرم کم همتا دیدم!

 -راجع به الگوها، ایده آل ها، روش شناخت و خیلی چیزای دیگه دچار چندگونگی عمیق شدم. سابق این چندگونگی بود ولی عمیق نشده بود هنوز.

  پ.ن: این روزا خیلی اوضام رو به را نیس، دعا، آرزو و امید موفقیت و هر چیز شبیه این ها دلگرمی های خوبی هستند. از لطفتون درین موارد منو دریغ نکنید.

  پس پ.ن: خیلی بده برای کاری برنامه ریزی کنی ولی به دلیل عوامل جوی نتونی انجامش بدی: امروز داشت یکی .اسه من اتفاق میافتاد: بعد از دو هفته با کامپیوتر کار می کردم که برق رفت، اونم وسط یه دانلود مهم و حجیم که کلی روش وقت گذاشته بودم! البته 15 دقیقه ی بعد برق اومد و کارم رو تموم کردم.

  پس پس پ.ن: این هفته دیگه قطعی شد که امتحان رده ب کامپیوتر هستش، به شدت کسی که داره اثبابشو قبل از مرگ می بنده سرم شلوغه. هر کسی اگر از من کم حضور بودن دید، بدونه که کم توجهی نیست، کم وقت زنده بودنه...

رده ب ریاضی

پنج‌شنبه 13 مهر 1385 ساعت 03:19 ب.ظ

 سخت تر ازونی بود که فکرشو می کردم... : امتحان ورود به کلاس آمادگی المپیاد ریاضی. فکر می کردم ترکیبیاتش دیگه باید واسه من فوت باشه، در حالی که از ۴ سوال اصلی ترکیباتیش ۲ تاشو حل کردم فقط. فکر نمی کنم قبول بشم. اما تا هفته ی بعد باید سخت برای امتحان ورودی کلاس المپیاد کامپیوتر خوب بخونم... ۵ فصل از یک کتاب ظرف امروز و فردا + تست های مرحله ۲ سال اخیر... برای من آرزوی موفقیت داشته باشید!

سانس-ور چی های ابله

پنج‌شنبه 6 مهر 1385 ساعت 12:31 ب.ظ

 داشتم در مورد جامعه پذیر شدن در چت سرچ می کردم که به سایتی خوردم که قسمتیش فیلت-ر بود، اون هم صرفا به دلیل داشتن چند کلمه ی نه چندان تابو به منظور علمی. جالبه که www رو که حذف می کنی میاد. می تونی امتحان کنی: اول این و بعدش هم این (لینک ها رو باز کن).

 پ.ن: این روزا دارم تلاش می کنم تحقیقی راجع به چت از بعد جامعه شناختی رو تو مدرسمون شروع کنم. هر کسی لینک یا کلمه ی کلیدی ای داره (که تو سرچ به درد بخوره) دریغ نکنه...

 مدرسه داره با کلی تلاش چهارمین دوره ی علوم انسانی رو هم تاسیس می کنه و تمام بچه های گروه بیشتر از هر کسی فعلا به من فش میدن که چرا نیومدی تو که از همه بیشتر روت انتظار می رفت. فعلا دو نفر هستن، نفر سوم هم به امید خدا به زودی بهشون اضافه می شه و تشکیل می شه وگرنه که اتفاق بدی میافته و احتمالا علوم انسانی برای بار دیگری منقرض می شه تو علامه حلی و احتمالا این قضیه به کل سمپاد هم می کشه. جرقه ای شروع نشده در نطفه خفه می شه...

این روزا

شنبه 1 مهر 1385 ساعت 10:53 ق.ظ

 خب ازین نوع نوشتار که توش یکی به دوستاش از طریق وبلاگش خبر بده بدم میاد، اما علی رقم میلم به دلیل نبود وقت اعلام زنده بودنم رو اینجا می نویسم و همه ی کسایی رو که نمی تونن منو ببینن به وبلاگم ارجاع میدم(امیدوارم کسی فکر نکنه دارم کلاس میذارم، افتضاح سرم شلوغه، برنامه ی تابستونم رو که عقب افتاده باید تاا آخر این هفته تموم کنم و اونم خوندن ۷ فصل دیگه از یه کتاب ترکیبیات هستش...).

 مهر شورع شد آخر سر، امروز اول مهره، اگه ساعت نوشتن این مطلب رو بخونید باید جالب باشه چون الان باید مدرسه باشم مثلا... اما دلیل داره. کلاسای ما هنوز ساختش تموم نشده و ما فردا و پس فردا تعطیلیم(جونمی جون! برنامه ی ناتموم رو به اتمام می رسونم سریع تر!).

 الان هم از مدرسه زدم بیرون(می تونستیم وای سیم الافی با سرویس برگردیدم، اما من می خواستم یه سر به کافی نت بزنم و یه دوری هم تو میدون انقلاب بزنم و دنبال یه کتاب هم بگردم، به این دلیل علی رقم گیر دادن دوستم نرفتم خونشون با هم ترکیبیات بخونیم و اومدم این جا که الان هستم. راستی خط تلفن کامپیوتر خونمون فعلا قطعه(قبضش نیومده، باید برم بگیرم از مخابرات سر خیابون دربند که از خونمون ده دقیقه راهه!). من هم فعلا دارم از عمد(با عرض پوزش) گشاد بازی در میارم تا یه مدتی از اینترنت به دور باشم و مثل آدم برای برنامه هام تلاش کنم...

 به هر صورت همه ی دوستان مجازی و غیر مجازی که مدتی منو ندیدین، تا مدتی طولانی از حضور درست و حسابی ناتوانم، علی رقم میل شخصی خودم... امیدوارم منو ببخشید و درک کنید که از کم لطفی نیست، از ناتوانی هستش.

 پ.ن:همون طوری که بدم میومد متنم شبیه چت شد، اما خب فعلا چاره ی دیگه ای ندارم. اگر متنم حوصله بر شده امیدوارم خمیازه نکشیده باشید...

 پ.ن ۲: فعلا تا اطلاع ثانوی هفته ای-دو هفته ای یکبار زودتر آن نمی شم... پس رو توان من چندان حسابی باز نکنید...