X
تبلیغات
رایتل

تقدس

شنبه 4 فروردین 1386 ساعت 11:58 ق.ظ

 گاهی می اندیشم باید تمام مقدسات را خرد کرد. گاهی می اندیشم باید آن ها همگی دسته جمعی به فنا برد. گاهی دوست دارم انسانی بدون ارزش شخصی باشم.

 تقدس از چه ناشی می شود؟ دو عامل را تا به اکنون شناخته ام:

 یکی مجهول بودن است. در واقع خیلی اوقات چیزی که برای ما مجهول است برای مان مقدس می شود و حتّی می تواند در گذر زمان و نیافتن جواب سوال به یک نوع زندگی در گذشته تبدیل شود.

 دومی راز آلود و مه آلوده بودن است: نظام هایی مثل موسیقی چنین اند. البته جنس دومی هم شباهت به جنس اولی دارد: از مجهول بودن ناشی می شود. با این فرق که ذات راز گونه ای نیز دارد، در واقع شاید در اولی با انجام کاری ساده به ابتذال آن چه مقدس بود پی ببریم:

 تا به حال شده است به کسی وابستگی احساسی پیدا کنید و در هجران تا اوجش بروید و به یکباره فرو بریزید؟ مثل کوهی که از آن بالا می رفتید و به یکباره زیر پای شما خالی شد... انگار ابتذالی حاکم بود... هر چند تجربه ی این ابتذال شاید بهتر از تجربه ی "تجربه نکردن" آن باشد. شاید سکوگاهی برای پرتاب به جلو باشد...

 امّا در دومی، ممکن است عمری هم دست و پا بزنیم و هر روز بیشتر به نادانی خود پی ببریم. شاید آنانی که یک عمر در موسیقی دست و پا زدند، در آخر عمرشان(که مثلا از دید ما باید به جایی رسیده باشند (چه قدر از لفظ پیر و مرید و مراد بدم می آید...)) عمیق تر فهمیدند که با چه شبکه ی عظیمی سر و کار دارند که آن ها هر چند جزئی از تاریخش باشند، ولی چیز قابل توجهی نباشند:

 " ما بر روی دوش غول های گذشته ایستاده ایم".

 حال این محیط انتزاعی چه موسیقی باشد ، چه علم و چه فلسفه، چه عرفان، چه تصوف و چه هر چه.

 هرگز دل من ز علم محروم نشد     کم ماند ز اسرار که معلوم نشد...

 (مصراع دوم شاید تناقض هنری دارد با مصراع دوم بیت بعدی).

هفتاد و دو سال جان کندم شب و روز   معلومم شد که هیچ معلوم نشد

‌ (با کمی دستکاری: "جان کندم" اضافه ی خودم است). 

 پ.ن: زیاد اهل کلمه و جمله ی قصار نیستم. موردی ذکر شد. هر چند از تقویم هایی که زیرشان از این جملات دارد خوشم می آید: در کلاس و درس و زمانی که از نوشتن جزوه خسته  شده ام نگاهی به آن جملات می اندازم و به آن ها فکر می کنم و لحظه ای از کلاس دور می شوم.

 پ.ن۲: زیاد اهل خیام خوانی هم نیستم، هر چند زمانی بودم. بازهم موردی ذکر شد.

 پ.ن۳: بحث راجع به تقدس از نظر من هرگز تمام نمی شود. بازهم به این موضوع از نظرگاه خودم در این جا خواهم پرداخت.

 پ.ن۴: ؛مصراع آخر آن بیت به صورت "معلوم شدم که هیچ معلوم نشد هم ذکر شده).

نظرات (22)
شنبه 4 فروردین 1386 ساعت 12:00 ب.ظ
لطفا کسی به من یاد آوری نکنه که "بدون ارزش شخصی بودن" خودش یک ارزش است و این ناسازگاری هنری(پارادوکس) دارد!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 5 فروردین 1386 ساعت 07:28 ب.ظ
عمرا کسی به فکرش می رسید! نمیشه نزدیک به زیان عامیانه بنویسی؟ :دی درضمن توی فکرهای بعدیت به این هم فکر کن که هر گردی گردو نیست! البته گردوها گردند! یه کم دیگه هم می خوام حرف بزنم ولی می خوام بازهم روشون فکر کنم! :دی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 5 فروردین 1386 ساعت 07:33 ب.ظ
سلام.
من هیچ وقت فکر نمی کنم این که بتوانم روزی تمام مقادسات (‌در هر زمینه ای) را زیر پا بگذارم یا به اصطاح شما خرد کنم ارزش باشد. مقدسات همان ارزشها هستند برای ما که هر آنچه در روزمره ترین عوامل ما می گذرند را در بر گرفته و ما را سر پا نگه می دارند.
اما اگر مقصود شما مقدسات شخصی باشند چنین چیزی را من نیز بارها تجربه کرده ام که بخواهم ارزشهایی که من را رنج می دهند به یکباره ویران کنم.
درست است که تقدس از مجهول بودن ناشی می شود. اما من به شخصه نمی توان به آن عمومیتی بدهم (‌که هر آنچه مجهول بود مقدس است )‌ هر آنچه ابهام آن نیز برای ما ارزش تلاقی شود شاید بتواند مفهوم بهتری از تقدس باشد.
ابن طور که شما گفتید در واقع دارید با دیدی منفی به مفهوم تقدس نگاه می کنید. درست است که هر چیزی دو قطب دارد (‌مثبت و منفی ) اما اگر تنها جنبه ی منفی تقدس را مورد بررسی قرار دهید در واقع دیگر مقدس بودن آن را نیز زیر پا گذاشته اید.

*‌ این ها همه بستگی دارند که ما در حوادث زندگی چقدر به خودمان نزدیکتر شویم. چقدر خودمان را بشناسیم. و تا چه اندازه قابلیت سنجیدن خود را داشته باشیم. من به شخصه اکثر اوقات در این زمینه ضعیف عمل می کنم. در نتیجه این که گاهی کوهی زیر پایم خالی شود را بارها تجربه کرده ام. چون خودم را همان تجریه ی اول آنطور که باید نسنجیدم. در نتیجه با ارزشهایم بیگانه می شوم. و خود دقیق نمی دانم چه چیزی حقیقتا برای من مقدس و با ارزش است.
بدترین چیز این است که آدم نداند باید دقیقا برای چه چیزی و چه کسی ارزشی واقعی قائل شود. اگر این شناخت نباشد (‌که بودنش خیلی سخت است ) آدم مدام در زندگی اش شکست می خورد. چه شکست عاطفی و چه شکست مادی.

دوستی داشتم که از همه چیز مایوس بود. به هیچ چیز انگیزه ای نشان نمی داد. نا امید بود. خسته بود. همیشه سرخورده و دل زده بود. بهترین دانشجوی دانشگاه شریف در عین بی انگیزه گی و بی توجهی.
ازدواج کرد. طی چهار ماه جدا شدند. همسرش به شدت دوستش داشت. اما می گفت آنقدر سرد است که من گاهی وقتی با او پای صحبت می نشینم احساس می کنم دارد یخ می زنم و منجمد می شوم!
می گفت فرقی نمی کند رشته ام چه باشد. کارم چه باشد. همسرم چه کسی باشد. زندگیمان چگونه باشد. و...
وقتی به خاطر مشکلی مجبور شد از ایران برود روز قبلش به من زنگ زد. و ساعت ها با بغضی مجهول برایم از خودش گفت. نه اینکه فکر کنید می توانست از خودش بگوید. حتی توان نداشت از خودش صحبت کند. حتی مشکلاتی که داشت برایش مهم نبود. فقط می گفت من دنبال چیزی هستم که خلا آن تمام زندگیم را به باد داده است. می گفت من همیشه دنبال چیزی بوده ام که چون نیست انگار هیچ چیز نیست.
در واقع این خودش بود که گم شده بود. وقتی آدم خودش را گم می کند. تمام ارزشها و تقدسات و انگیزه هایش را هم گم می کند. و تنها به راهی نا آشنا می رود که در این میان دیگران را نیز گم نکند.

این که آدم گاهی از تقدسات ضربه می خورد یا با آنها لج می کند اگر دنبال ریشه اش بگردید بی ترید به خودتان و زمینه های پیشینتان می رسید.

¤ من همیشه سعی می کنم علاوه بر حرف های خودم درباره ی نوشته ی شما هم بنویسم. اگر پیش آمده که ننوشته ام کوتاهی از من بوده است آنقدر در شور پاسخ به کامنت های قبلی افتاده که نوشته ی شما را فراموش کرده ام. موضوع اصلا بی حوصلگی یا... نیست.

¤‌ اگر در آخر متن تبریک کوچکی گفتم دقیقا به این خاطر بود که دوست داشتم هم رنگ جامعه شوم. همانطور که همه به هم تبریک می گویند من نیز تبریک کوچک و مختصری بگویم. مگر نوروز برای من هم نیست؟!
و گمان نکنم زنده کردن روزهای شادی لطمه ای به عمق نوشته یا تفکر آدم وارد کند. برای من که چنین نبوده است...

با تشکر
امتیاز: 0 0
یکشنبه 5 فروردین 1386 ساعت 07:35 ب.ظ
می ترسم نگیری منظورم چی بوده! توضیح: هر چیزی یه قسمت آشکار و یه قسمت پنهان داره. همون قدر که به خاطر پنهان بودش مهمه به خاطر آشکار بودنش هم هست.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 5 فروردین 1386 ساعت 07:36 ب.ظ
منو بگو فکر می کردم کامنت های خودم خیلی طولانیند!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 5 فروردین 1386 ساعت 07:38 ب.ظ
مطمئنی منظورت تقدس بوده؟! از این به بعد هر کلمه ی قلمبه ای که می نویسی معنیش رو هم تو پرانتز کنارش بنویس! :دی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 02:51 ق.ظ
به سپیده:
من این جا طبق تجربیات خودم مدل سازی می کنم. استقرا نمی زنم و دانشم رو تعمیم نمی دم. پس لازم به یاد آوری"هر گردی گردو نیست" نیست!
اگر مثلت رو در مورد تشبیه هایی که کردم به کار بردی٬ دقیق تر و با رجاع به متن توضیح بده. اگر درست نقد می کنی حرفی رو هو یجوری نزن و رد شو.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 02:53 ق.ظ
در ضمن تقدس ابدا کلمه ی سلمبه یا فلمبه یا هر کوفت و زهر ماری نیست.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 03:11 ق.ظ
موضوع دیگر:
این نوشتار ابدا ادعای کلی نگری حتی در سطح معلومات نویسنده را ندارد... پس لازم به یادآوری بعضی نکات دیگر از طرف خوانندگان نیست. می دانستم این نوشتار وکامنت هایش برایم تبدیل به چه خواهد شد و با آن پیش بینی نوشتمش...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 05:10 ب.ظ
اولا این که می گم معنی کلمات رو بنویسی واسه ی این نیست که فکر کنی منظورم این بوده که بیشتر می فهمی! بعضی کلمه ها چند تا معنی دارن!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 05:11 ب.ظ
دوما کسی فکر نمی کنه که تو چیزی بیشتر از فکر و برداشت خودت رو می نویسی! ( کاملا معلومه نظر شخصیته! )
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 05:12 ب.ظ
سوما : این طرز نوشتنت منو یاد راز بقا می اندازه. البته حق با شماست. می تونی هر جور دوست داری بنویسی! ولی تاثیر داستانی بودن همیشه بیشتره!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 05:14 ب.ظ
چهارما: وقتی در مورد یه مفهوم کلی حرف می زنی استقرا لازم میشه!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 05:15 ب.ظ
پنجما: زیاد نوشتن شما فقط باعث ایجاد وحشت میشه!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 05:17 ب.ظ
فعلا همین ها رو جواب بده!!! ( من قصد ایجاد رعب و وحشت ندارم! )
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 05:20 ب.ظ
هر گردی گردو نیست هم اشاره به این داره که هر رازآلودی که مقدس نیست! احتمالا منظورت برعکسش نیست؟!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 05:21 ب.ظ
خوندن کامنت های طولانی و زیاد٬ وقت زیادی می گیرن! پس بهتر خلاصه و کم نوشتنه! البته اگه منظور رو هم برسونه.. ( نه مثل من!!!!!!!!!)
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 05:46 ب.ظ
به سپیده:
خذعبل پردازی داره به نهایت خودش می رسه. جواب اینا رو تو وبلاگت کامنت می ذارم که این جا بیش از حد شلوغ نشه. در ضمن می تونستی همشو توی یه کامنت بنویسی و اینقدر اینجا رو شلوغ نکنی...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 08:53 ب.ظ
حمله ی کامنتی انتقام اون همه کامنت طولانیه!!!
بهتره انقدر زود قضاوت نکنی! خوشبختانه اگه توی حلی منطق به سال اولی ها درس نمی دن به ما دادن! من گفتم تو گزاره ی درست رو ننوشتی! کی گفته هر مجهولی مقدسه؟!!! وقتی یه چیزی از یه چیزی ناشی میشه یعنی اون اولی علته و دومی معلول! نه؟!
یه چیز دیگه: من همیشه کامنت هام رو یه جا می نویسم! ولی اون یه بار اونجوری بیشتر می چسبید! کلا من حوصله ی خوندن و نوشتن کامنت های طولانی رو ندارم!
من هر چی سعی کردم یه جواب رو توی اون ۱۰ صفحه کامنت پیدا کنم نشد!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 09:00 ب.ظ
اینو واقعا یادم رفته بود بگم: بعد از اسباب کشی هنوز همه ی کتاب های کتابخونه رو باز نکردیم که این شامل فرهنگ لغات هم میشه! نمی تونستی معنی این کلمه رو بنویسی؟!!!!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 فروردین 1386 ساعت 12:00 ب.ظ
معنی ناشی شدن رو از توی فرهنگ لغت نگاه کن تا بفهمی کی گفتی!!! تو یه سر پیش معلم ادبیات فارسیتون برو تا برات معنی لغاتی رو که نمی دونی توضیح بده! شکوهی هم معلممون نبوده! یه چیزی از یه چیز دیگه ناشی میشه یعنی اون اولی دومی رو به وجود می آره! حالا هی ببیخودی از اشتباهاتت دفاع کن!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 فروردین 1386 ساعت 07:21 ب.ظ
ببین باز داری حرف تو دهن من میذاری! کچلم کردی! جوابت رو تو وبلاگت میدم...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد