X
تبلیغات
رایتل

تجربه ی کوتاه

دوشنبه 6 فروردین 1386 ساعت 11:39 ب.ظ

 امروز استخر رفتم. دو تجربه ی جالب را در آن جا تجربه کردم:

 تجربه ی اول:

 عینک شنا نداشتم و توی آب طبق عادت چشم هایم را می بستم(البته آب کلر زیادی داشت و چشم را می سوزاند). در طی عرض که شنا می کردم، از آن جایی که چشم هایم نمی دیدند، بیشتر اوقات روی یک خط شنا نمی توانستم بکنم. به علاوه مختصر جریان آبی هم وجود داشت که به انحراف کمک می کرد. ایده ای که زدم این بود: در تخیلم زمانی که چشمانم بسته بودند خطی تصور می کردم و سعی می کردم از آن خط منحرف نشوم. ایده ی بدی نبود، هرچند بازهم مثل زمانی که با عینک شنا می کردم نمی شد ولی جلوی انحراف خیلی زیاد را می گرفت. در واقع یادآور نوعی رگرسیون بود. به نوعی به من یادآوری می کرد که نسبی نگر باشم. می اندیشم که در مورد صراط پیشرفت هم ما این گونه ایم: ما انسان ها همه تا حدی کوریم و باید سعی کنیم جلوی انحرافات عمده از مسیر مثبت را بگیریم. گاهی تنها راه حل ما تصور راه مثبت است.

 تجربه ی دوم:

 حالتی بود که در آن هر چند در ظاهر به گوشه ی استخر با دستانم متصل بودم و در ظاهر استراحت می کردم، اما در واقع دستانم بیش از پیش خسته می شدند. گاهی آغوش کسی، حضور ذهنی یا عینی چیزی برای ما این گونه است: پی نمی بریم که داریم خسته تر و بدتر می شویم و کورکورانه فکر می کنیم اوضاعمان دارد بهتر می شود هر چند در عمل این طور نیست. البته این یک تمثیل بود و کاری به این که در عمل شاید حالت تلقینی داردو... ندارم.

 پ.ن: داستان آن معلم و شاگردان و پرچم را شنیده اید؟ روزگاری معلمی برایمان در سر کلاس تعریف کرد: روزی روزگاری معلمی بود و شاگردانی که هر روز صبح در کنار پرچم مراسمی انجام می دادند. روزی معلم به شاگردانش گفت: کسی می تواند از فاصله ای زیاد روی یک خط مستقیم حرکت کند و به پرچم برسد؟ همه یکی یکی امتحان کردند ولی هیچکس نتوانست روی خطی کاملا صاف به پرچم برسد. آن گاه معلم این کار را کرد و توانست. به شاگردان گفت: می دانید من چه کار کردم؟ همه ی شما در زمان حرکت به پاهایتان و مسیری که می رفتید نگاه کردید ولی من به مقصد و هدفم نگاه کردم و یک لحظه از آن چشم بر نداشتم. رسیدن به اهداف در زندگی نیز عمدتا این گونه است.

نظرات (4)
سه‌شنبه 7 فروردین 1386 ساعت 12:25 ق.ظ
سلام
خوبین؟
من زیاد نمیام بالا و کم سر به وبلاگهای دیگرون می زنم امروز اتفاقی اومدم تو وبلاگ شما وبلاگ خوبی دارین اومید وارم موفق باشین دوست عزیز.


به قبرستان گذر کردم صباحی
شنیدم ناله و درد وآهی
پدیدم که کله ای با خاک میگفت
که این دنیا نمی ارزد به کاهی

به وبلاگم سری بزنی می فهمی این دنیا جدا نمی ارزد به کاهی.
یا علی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 فروردین 1386 ساعت 10:10 ق.ظ
تلفیق داستان معلم و پرچم و اینکه آدم چگونه در حرکات آرام آب منحرف می شود برایم خیلی جالب بود.
ما اکثر اوقات برای خواسته ای که داریم و مدت ها برایش زحمت می کشیم یک هدف کاملا مشخص را داریم. اما وقتی چشم باز می کنیم می بینیم جای دیگری هستیم جایی که شاید هیچ ربطی به هدف اولیه ی ما ندارد و این جا به جایی آن قدر آرام و به تدریج رخ می دهد که ما حتی زمان رسیدن هم متوجه نمی شویم که کجا قرار بود باشیم...



امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 فروردین 1386 ساعت 10:12 ق.ظ
صرفا به خاطر این که گفته بودید در نوشته ام چنین چیزی را نقض کردم اما در پایان تبریک گفتم ( دور هم باشیم...!)‌ یک بار دیگر نوشته را به دقت خواندم.
آنچه مقصود اصلی من بود تحلیلی کلی پیرامون جایگاه رسوم عمومی و مناسبات شخصی بود. که با تغییر شرایط ما چگونه جا به جا می شوند و چه جلوه ای برای ما دارند.
رنگی از انتقاد یا اینکه چنین رسومی فلان هستند یا... در نوشته ام نبود. من قصد انتقاد به هیچ یک را نداشتم. و گمان نکنم رنگی از این در یادداشتم باشد.
و قرار شده بود که یک نوشته درباره ی تقدس با دیدی مثبت بنویسم. اگر به روز کردم دلیل بر این نیست که فراموش کردم. هر وقت آماده شد برایتان ایمیل می کنم.

درباره ی سوالی هم که کرده بودید وقتی قکر می کنم می بینم تقریبا هر دو به گونه ای یکسان بوده اند. اما اگر قرار بر انتخاب است گمان کنم بیشتر به کلیات دقت کرده بودید. و در واقع از جزئیات نیز به کلیاتی رسیده بودید. که این برای من از جزئیات مطلق خیلی با ارزش تر است.

امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 9 فروردین 1386 ساعت 05:16 ب.ظ
نه منظورم تو نبودی! در مورد استخر هم پیشنهاد می کنم از پاهات استفاده کنی! چون عادت داری وزنت رو پات باشه راحت تره!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد