X
تبلیغات
رایتل

مخلوط

دوشنبه 1 بهمن 1386 ساعت 07:43 ق.ظ
قبری که بهش می خندی... شاید که آینده.
برات عجیبه، وقتی از خودت، گذشته و جامعه ات فرار کردی، هنوز به عناصر آن وابستگی عجیبی داری، این قدر که حتی وقتی سر راهت سبز می شوند دیگر تعجب نمی کنی... انگار اصلا همین را انتظار داشتی: وقتی ایرانی باشی، گاهی باید از چیزهایی مشخص در ایران هم ارث ببری. حال چه آن ها مزیت حساب کنی و چه عیب، چه زبانت را افتخار بدانی چه خرده فرهنگ هایت را لعنت کنی در دل، فرقی ندارد، اکنون جزئی از واقعیت(و شاید حتی حقیقت) هستند.
گاه می خواهم چیزهای تلخ را بشنوم و ببینم، انگار فراتر از تلخی یا شیرینی آن ها واقعی بودنشان مهم تر قرار گرفته. حال چه این تلخیات از ذهن و درونم و اشتباهات خودم باشند، چه آن ها را اشتباهات و بدیاری زمانه ها و شرایط محیطی عیب گونه بخوانم. اشتباهات را گاه باید بازخوانی کرد: می بینم صورتمو تو آینه... گر چه از گذشته بجوشند: نخواد از گذشته ها حرف بزنه. نه، تصفیه حساب با خود و با گذشته را می توان عقب انداخت، ولی روزی باید انجام داد. قیامت تنها سمبلی از آن روز است: قیامت هر کدام از ما روزی یگانه است برای خودمان، در عین اتحادمان. حال پس "به حساب خود برسید قبل از این که حسابرسی تان کنیم" دیگر چه سمبلی می شود در این منطق و محیط؟ شاید مارا می خواند، که خود خود را بخوانیم، با آن که او ما را نخواند. گاه باید خود خود را بخوانیم، گاه خود باید برگردیم، همیشه راه روشن است، ولی تصمیم را اغلب ما باید بگیریم.
پ.ن: روشن خواندن راه هم عجب جرئتی می خواهد!
پ.ن2: زیادی با سمبل های اصطلاحات عرفانی گیر کرد اواخر نوشته ام... این را دوست ندارم. حتی دوست دارم مستقیم از "او" یاد نکنم، به کلیت صدمه می زند.
پ.ن3: مدتی بود چنین طولانی ننوشته بودم، به ذات "خدنگ" هم ضربه زدم.

محرم

یکشنبه 30 دی 1386 ساعت 07:20 ق.ظ
با دوری ام، دلم هوای اونجا رو تو محرم کرده... این قدر که بلند شم از Youtube مداحی هایی که یه موقعی بهشون فحش آبدار می دادم رو برای خودم بذارم :)
دوری در گذشته ی بلاگم زدم. دنبال کامنت های یک آدم قدیمی می گشتم که پیداش نکردم، ولی دلم تحمل نیورد و دستام تموم کردن... هوای انفجار ندارم الان.
دوباره به ذکر نیاز دارم، ازون ذکرای قدیمی، ولی تو فرمتی جدید. چند روزه بدجوری هواتو کردم... یا منو یار کن یا خودت یار باش... البته فکر کنم به هردوش نیاز دارم.
پ.ن: هیف که تهران نیستم که برم چند تا عکس محرم بگیرم. نتونستم جایی سری بزنم، امروزز همش تو خونه بودم و حتی قدم هم نزدم.
پ.ن2: به روزانه نویسی دارم نزدیک می شم؟ اگر این طور باشه این حضور رو در غیبت اون تفهیم می کنم احتمالا.
پ.ن3: زیاد سعی نکن هواج های من رو ترجمه کنی، بخون و رد شو، دوباره نخون.

5

پنج‌شنبه 27 دی 1386 ساعت 04:23 ق.ظ

That's the stereotype for men: the don't express their feelings, either they are not capable to do it or they fear from doing it. Now I can see the other side of this. It maybe a unique experience, although I know it's not. I have had more complicated experiences, now it 's time to live more simple and more effective(probably).
P.s: Maybe it's not a bad idea to try this method sometimes; I can try the English part of my mind for issues I call those "deep" ...  C

 پ.ن: گاه شاید بهتر است بعضی چیزها را راز نگه داشت، باشد که افراد خودشان بدانند بدون گفتنش.

 

دلتنگی

سه‌شنبه 25 دی 1386 ساعت 01:14 ق.ظ

  عجیبه... چه زود دلم برای بعضی ها تنگ می شه... چند ساعت بعد از این که آخرین اثر رو ازشون می بینم احساس می کنم جاشون خالیه... شاید بیش از حد به حضورشون عادت کردم.

  چشم فرداها به راهه، راه سختی مانده در پیش...

  هر چه خوبست باشد که بر ما باشد.

  پ.ن: بعد از این که ساختار ساختگی پست به اسم کامنت رو تجربه کردم، حالا فرمت جعلی کامنت در قالب پست را می آغازم :)

فرآیند نوشتار

دوشنبه 24 دی 1386 ساعت 11:31 ب.ظ

  دوستی می گفت: نتایج باید در گپ ها پیدا شوند.

  با قلم نوشتن را دوست دارم:‌ شاید از تایپ کردن هم بهتر به نظر برسد. دستت راحت تر در دریای کلمات شنا می کند: قلم روانی دارد, مانند موج های دریا... که چنان تو را با خود می برند که می توانی خودت را میان موج هایی از جنس کلمات ببری,‌ موج معنا داری که زمانی که اسیر آن بازی می شوی,‌ بر خلاف تمام بازی هایی که با کلمات می شوند(چه کلمات سراغت بیایند چه تو سراغ شان بروی) این بازی آرامش بخش است, رهایی بخش است.

  شنا کردن هم می تواند با فریاد همراه باشد, ولی می تواند با خوابیدن روی آب هم باشد, مثل خوابی لذت بخش.

  بحث ها در نوشتن شکل می گیرند, اگر دست هایت را به خودشان بسپری تا بنویسند, ‌آرامش به تو اعطا می شود. آرامشی از جنس دیدن آن چه درونت است, آرامشی که همه چیز درست است, ‌آرامشی که روندها وجود دارند و سر جایشان هستند:‌همه چیز سر جایش است. لازم نیست به چیزی دست بزنی:‌ همه چیز سر جایش است. شاید این خواب کوتاه باشد وقتی به انتهای نوشتارت می رسی و حال دنبال کلیت و جهت و در عین حال از سویی انسجام می گردی. گرچه این رهایی کوتاه است ولی ارزش جنگیدن را دارد.

  پ.ن: گاهی باید یاد آوری کنیم به خود که چرا زنده ایم,‌ گاه با وجود آن که همه چیز بر ضد ماست باید با خودمان باشیم. گاه باید از هیچ چیز نترسیم: گاه چیزی برای ترس وجود ندارد. آن وقت است که قدرت حتی فراتر از قدرت جذب ترس را تجربه می کنیم:‌ قدرت شکل دادن آرامش در اطرافمان. هر چه کوتاه باشد: می ارزد.

بهتر از هیج

یکشنبه 23 دی 1386 ساعت 02:01 ق.ظ
بهتر از هیچ... مگه هیچ هم وجود داره که مدام با آن مقایسه می کنیم؟
رقابت های احمقانه... پول، کالا، ماشین، دختر، خانه، قدرت... تا کی بشر اسیر این ها خواهد بود؟
به عمر من خواهد رسید که ببینم بشر وارسته شده ازین چیزها؟ به عمر بشر چطور؟
به عمر من می رسد که صلح کل را ببینم؟ رویای جهانی که به جای شعار روی حقوق حیوانات یا دین کمی به تفاهم رسیده باشد؟
تا کی غنی شدن با این چیزها؟ تا کی حماقت؟ تا کی خواب؟
فکر می کنی فقط در ایران در خوابیم، گاه خواهی دید خواب ها در بعضی جاها چه بس عمیق تر و فراگیر تر است... در این میان عمق را کجا می خواهم بجویم؟ در خودم یا محیط؟ فکر کنم گاه هیچ کدام. شاید گاه به ندایی فراتر از این ها نیاز دارم، گاه دریانوشی و به قطره اکتفا نمی کنی...
زمانی کتابخانه ی ملی ایران سمبل حماقت های با عنوان آکادمیک بشر بود برایم، حال جاهایی با عناوینی به مراتب پست تر... خودش بر من و دیگرانم رحم کند...

عشق... یعنی این یکی هم می تونه تکراری بشه؟

پنج‌شنبه 20 دی 1386 ساعت 11:05 ب.ظ

  عجیبه... همه ی مقاله هات رو روی عشق بر می داری: یه سری راجع به عشق انشای ۵ پاراگرافی می نویسی دفعه ی بعد برای نقد ادبی دو کتاب بازهم عشق رو می کشی وسط بعدش برمی داری یه گزارش روزنامه ای راجع به عشق می نویسی و حالا هم داری راجع به عشق در رومئو و جولیت شکسپیر(که برات عجیبه با وجود یکی مثل حافظ شیرازی یه چنین بابایی اصلا وجود داره! :)‌‌ ) می نویسی... شاید مشکلی داری و خودت بی خبری.

  به هر حال عشق اگر اولین موضوع زندگی من نباشه دومی هستش. خدا به خیر کنه: به قربونه خم زلف سیاهت...

 پ.ن: دو روز قبل یک نفر از من پرسید به عشق اعتقاد داری یا نه؟‌ از قضا دختر هم بود... من هم گفتم که نظرم متغیره در مورد این که عشق زمینی حقیقی هست یا گفت یعنی چی؟ گفتم صبح که پا می شم بهش اعتقاد دارم ظهر بهش اعتقادی ندارم دوباره شب باهاش ممکنه بخوابم. گفت الان چی فکر می کنی؟ گفتم در همین لحظه؟ گفت آره و من هم گفتم که در این لحظه شک دارم. در این لحظه هم شک دارم احتمالا... خدا به خیر کنه خودش.

 پ.ن ۲: برای تنوع: (به نقل از وبلاگ آقا معلممون امیر پویان شیوا):

 می‌گوید: عاشقی یعنی چی؟
میرمحمّد می‌گوید: یعنی من روزی صد دفعه فدای تو بشوم تو نفهمی نبینی شده‌ام.

حسن بنی‌عامری
نفس نکش بخند بگو سلام

 پ.ن ۳: رو نقد این آهنگ هم برای یک نوشته همین الان دارم کار می کنم:

Total eclipse of the herat by westlife : احتمالا به فیلتر شکن برای بازکردن لینک نیاز دارید.

( تعداد کل: 11 )
   1       2    >>