X
تبلیغات
رایتل

هویت-خواب سفید

شنبه 8 دی 1386 ساعت 09:14 ق.ظ
بی تعارف هم که بگوییم، فیلم درباره ی هویت در سینمای ایران زیاد داریم، موضوع هویت نسل جوان باشه که دیگه شاهکار زیاد داریم، از پوران درخشنده بگیر برو تا ته...
ولی امشب فیلمی دیدم که نه تنها هویت نسل جوان، رو هویت های دیگری هم دست می ذاشت، رو همه ی هویت ها، و مفهوم هویت، از نوع کلی آن. خواب سفید، حمید جبلی: کی از سازنده ی کلاه قرمزی هویت می طلبد؟ البته هیچ کس ندید که او کودکی ما را چطور اشغال کرده است، و شاید هیچ چیز از محبوبیت این شخصیت برای مان نمی کاهد: کلاه قرمزی، سمبل خوش قلبی بچگی ماست... شاید اصلا سمبل بچگی ماست، کودکی ما و در نهایت و غایت انسان بودن ما در زمان کودکی... این ادعا شاید بزرگ باشد ولی: قهرمان ما حتی، قهرمانی از جنس خود ما، نه قهرمانی دور... قهرمانی که خواست و آمد تلویزیون :) و و و...
خواب سفید: چرا به کلاه قرمزی اشاره کردیم؟ البته بخواهیم نخواهیم وضوح ارتباط حمید جبلی و او را منکر نمی توان شد: معلوم نیست دیگر کلاه قرمزی(یا آن طور که می خوانیمش کلاقرمزی) حمید جبلی است یا حمید جبلی او؟ بدجوری به هم تنیده اند این دو تصور برای من...
خواب سفید در ظاهر کمدی ای از جنسی است که تنها به درد برداشت سطحی و خنده می خورد، مثل آن همه تئاترهای طنز که با دوستم می رفتم، یک ثانیه هم به چیزی نمی خنذیدیم(من و دوستم) در حالی که عده ای که تنها به دلیل گذراندن اوقاتی با همراه خود آمده بودند، سراسر حنده بودند... (چه پوچ دانستیم آنان را برادر، یادت هست؟). حتی گاه می شد که تردید داشتیم که نمایش برای آن غایت و تصور که ما حدس می زدیم بود یا برای خنده ی زودگذر تعدادی از آنان و همراهان شان؟
به هر حال، در خواب سفید نخندیدم، چیزی بیش از خنده یافتم، شاید خودم و خودمان را یافتم، هویت مان و بازی مان در نمایش خود را، غم را، شاید بیشتر حزن دیدم تا شادی، اکنون می اندیشم چه خوب یافتم خود را در آن جا، و چه خوب برای خود می توان گریه کرد... خودی که می دانیم درگیر چه بازی هایی هست که آغاز و پایان شان معلوم ولی در عین حال انگار جسمانی گرفتاریم... به گرفتاری هایمان رحم شود.
پی نوشت: انسجام را نگرد، گاهی کلیت را بخواه.
نظرات (5)
سه‌شنبه 11 دی 1386 ساعت 09:13 ب.ظ
http://ostad-samadi.blogfa.com/
http://majales.blogfa.com/
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 12 دی 1386 ساعت 11:42 ب.ظ
http://www.youtube.com/watch?v=QIuXZ37GQIs
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 13 دی 1386 ساعت 04:53 ب.ظ
مرسی از کامنت...
و شرمنده از این همه کم کاری من...
.
خوبه که تو هستی ...
امتیاز: 0 0
جمعه 14 دی 1386 ساعت 10:21 ب.ظ
خیلی وقت است که می خواهم کامنت قابل و پری بگذارم. کامنت هایم همه چرت و پرت و بیخود شده اند خودم می دانم...
.
خیلی وقت است که می خواهم خیلی کارها را بکنم. از این همه کم کاری ( حتی در روابطم ) به شدت زده شده ام...
نمی دانم تا به حال احساس معلق بودن یا چیزی شبیه آن را داشته ای یا نه.
من مدت هاست که این حس را با خودم حمل می کنم. دنبال دریچه ای می گردم یا پناهگاهی که به این همه سردرگمی انسجامی قابل اطمینان ببخشید.
باور می کنی که هیچ دریچه ای برایم پیدا نشده...؟ که تمام پناهگاه های امنم ناگهان روی سر هم آوار می شوند...
.
خودم می دانم کامنت کوتاه نوشتن و سه نقطه گذاشتن و... هیچ هنری نیست. و هر کسی هم که از راه برسد می تواند برای خودش جملات شاعرانه ببافد و سه نقطه سه نقطه هایش را به خرد این و آن دهد.
فکر نکن از این نوع کامنت نوشتن های خودم راضی ام. از خودم... از نوشته هایم... از کم کاری هایم که مدام می خواهم وصلش کنم به در و دیوار... از اطرافیمانم... از خودم... از خودم...
این همه این در و آن را زدن فقط به خاطر پیدا کردن چیزهای بزرگی در زندگی است... چیزهای بزرگی که شاید هرگز هم پیدا نشوند...
در تمام عمرم فقط یک بار بود که توانستم حقیقتا به چیزهای بی ارزش و سرگرم کننده های بیخودی زندگی ام پشت پا بزنم و به راهی که می رفتم مطمئن بودم. حالا که فکر می کنم می بینم چقدر آن قدم های محکم که توانستم بردارم درس هایی داشتند که به من بیاموزند و من چه قدر راحت آن ها را از دست دادم و از کنارشان گذشتم... شاید هم آن زمان هنوز زود بود برای این که چنین چیزی را با تمام ریز و درشتش درک کرده باشم.
نشستن و صبح تا شب حرف های بزرگان را تکرار کردن تا به حال کسی را به جایی نرسانده می دانم...
کجای دنیا تکرار کسی را به جایی رسانده... کجای دنیا ابهام کسی را جایی رسانده... آشفتگی... این همه درگیری مداوم و پیوسته...ریز کردن مسائل بزرگ و بزرگ کردن مسائل کوچک... گمان نکنم تا به حال کسی با این ها به جایی رسیده باشد که من دومی باشم!
.
اما خدا کند هرچه هست من از آنهایی نباشم که به هیچ جا نرسیده اند...
خدا کند تمام این ها قرار باشد واقعا من را به جایی برسانند... به جایی خیلی دور تر و بالاتر از این جاها...
تو فکر می کنی من بتوانم به آن جای دور برسم...؟
...
...
...
...
؟
؟
؟
امتیاز: 0 0
شنبه 15 دی 1386 ساعت 12:22 ق.ظ
یه جمله ی اساسی تو مقدمه جا موند که این جا ذکر می کنم:
با توجه به پست هات، خودت هم به نظر نمی رسه ازین جور Case ها کم تجربه کرده باشی...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد