X
تبلیغات
رایتل

مدل سازی شخصیتی - پارامتری

شنبه 27 بهمن 1386 ساعت 09:39 ب.ظ

پیش نوشت: چند سالی هست که روی این شبیه این ایده ها کار می کنم، دیشب اولین یادداشت ها رو نوشتم البته در حالی که کار دیگه ای هم همزمان می کردم و یک نفر با ذهنی نه چندان تمیز هم دور و برم بود:


مدل هایی در شخصیت های عاشق. می شه توی نقد ادبی، یا طبقه بندی قهرمان ها(و شخصیت ها) ی داستانی به حساب آوردش، ولی خب، به نظر من قضیه مفصل تره. مقاله ای که در مورد عشق نوشتم رو هم چند وقت دیگه ترجمه می کنم می ذارم.


۱. مدل دوره گرد: داستان همیشگی شمس و مولوی. مثال دیگرش هم شخصیت استاد در دیوار چین اثر ژول ورن. این نوع شخصیت حکمت را در تحرک و عدم ایستایی می یابد و یک جا بند نمی شود، در واقع در یکجا بند نشدن خودش را قدرت و ویژگی خاص خودش می داند. بعضی درویش ها هم با بساطی شروع به دوره گردی می کنند، بعضی آواز می خوانند و بعضی پول نمی گیرند، ولی به نظر می رسد تفکر آن ها هم از این مدل ناشی شده باشد. در عشق زمینی تبدیل به مدلی می شود که ساکن نمی ماند و هرگز موفقیتی برای تشکیل یک خانواده با این شخص ممکن نیست.


۲. مدل معصوم عینکی: اسم دیگرش را هم می ذارم اسپایدر من. این شخصیت بسیار مظلوم است و پسر(یا دختر) خوبی است. معمولا ویژگی خاصی در دنیای واقعی ندارد و تنها ویژگی اش ظالم نبودن و پاک بودن و کودکی اش است. نکته ی جالب اینه که دیشب که با مدیرم راجع به موضوعی صحبت می کردم تحلیلش این بود که در دنیای واقعی دختران امروز آمریکای شمالی، پسران بد را دوست دارند، یعنی اگر کسی بخواهد صادق باشد یا بگوید من فقط به تو وفادارم یا ازین ها نه تنها کارگر نیست بلکه اثر منفی هم در برداشت دارد! پس اسپایدرمن از نظر مدیر من ها قهرمانی برای ۲ ساعت سینما است. البته این که برخلاف ایران دخترهای ساده شخصیت خود را از نظر رفتاری از سینما برداشت نکنند جالب است.


۳. مدل قدرتمند: در این مدل فرد عاشق قدرت زیادی در رابطه و حتی خارج رابطه در محیط اطرافش دارد، اعتماد به نفس بالایی دارد و حتی می تواند شخصیتی کاریزما یا دیکتاتور داشته باشد. در عین حال صفت هایی مثل بدن به اندازه، تواضع(که البته همیشه اشاره ی غیر مستقیم به بزرگی خودش دارد!)، عدم توجه کافی به دیگران، خود خواهی و... می توانند داخل این شخصیت باشند. در خیلی داستان ها این جور شخصیت ها اشتباهی بزرگ(مثل چیزهای دیگرشان که دوست دارند بزرگ باشد! (بزرگ را با عمیق اشتباه نگیرید!)) می کنند، مثل این که با کسی دیگر می روند و اصلا به روی خود هم نمی آورند که با احساسات دیگری چه کرده اند، آن وقت قصه را به قیمت همه چیز می بازند و زمین می خورند و کمرشان می شکند.


حالا چند تا پارامتر(متغیر) که بی ربط با مدل های بالا نیستند. در واقع توابعی می توان تعریف کرد که با دادن این پارامتر ها به عنوان ورودی، خروجی ما را به عنوان نزدیک به یکی از مدل ها ارائه دهد(هر چند معمولا شخصیت ها پیچیده تر ازین حرف ها هستند).


۱. قدرت در رابطه: این عنوان را زمانی دوستی کانادایی به کار برد که اشاره داشت که قدرتش در رابطه با دیگری زیاد تر شده، به این معنی که وقتی سر قرار نمی آید این بار شرمنده می شود و توضیح کامل ارائه می دهد! قدرت در رابطه به این معنی است که چه قدر در مسیر و سرنوشت رابطه تفکرات و تصمیمات یک فرد تاثیر گذار است.


۲. وابستگی: در تضاد با یک، اشاره به ویژگی همان فرد خجالتی اسپایدرمن. فرد وابسته در واقع قدرت را نمی خواهد یا نمی تواند بپذیرد(چند سال پیش وقتی دیدم جایی بر قلب کسی قدرت گرفته ام تمام وجودم لرزید و با تمام وجودم می خواستم استعفا بدهم). فرد وابسته وجود خود را در وجود معشوق حل می کند. در اوج این حل شدن ها، اگر هر دو طرف همدیگر را دیگری حل کنند و کاملا به هم وابسته شوند، اوج زیبایی در رهایی منیت، شکل گیری "ما" به جای "من"، و شکل قلب در دایره ی وجودی افراد شکل می گیرند.


تحلیل کنش ۱ و ۲: اگر یک طرف رابطه مطلق یک شود و دیگری مطلق ۲، آن گاه رابطه تبدیل به جنون دیوانه واری از عشق یک طرف می شود. به همین دلیل همیشه چه در دوستی ها و چه در روابط عمیق تر دو طرفه بودن را می خواهیم حفظ کنیم چون خارج شدن ازین چارچوب را حماقت و مثلا در ضد عقل می یابیم.


(تا حالا ۱ و ۲ خیلی شبیه شدند ۲ و ۳ شخصیت ها، البته با این تفاوت که می توان دوره گرد را هم دارای قدرت دانست، قدرتی که با توهم زیاد فرد دوره گرد در طول زمان می تواند زوال یابد و با فراموشی او که غایب است به فنا رود(البته حالت غم قله ای را هم می توان در نظر گرفت(اصلاح توضیحش برای بعد))).


۳. ایستایی: میزان ثبات فرد، حال چه مکانی(سفر می کند یا می ماند؟) چه احساسی(در روز ۳ بار فکر می کند از او بدش می آید و ۳ بار می اندیشد دوستش دارد)، چه فکری(صبح که بیدار می شود تردید دارد نمازش را بخواند، همان شب بعدی نماز شب می خواند!) و غیره. ثبات در جامعه شناسی مفهومی اساسی به نظر می آید، به طوری که همیشه سوالی دائمی است که نظم و ثبات به وجود می آید و چه می شود که برهم می خورد، چه در افراد چه در جمع ها.


۴. تغییر: مفهوم مورد علاقه ی من. متغیری در جهت مخالف ایستایی. تغییر را معمولا در پیش رفت مهم می دانیم، البته معمولا تغییری که خود ساختار و نظمی و در واقع ثباتی دارد(سرعت خطی، سرعت درجه ۲، شتاب ثابت، شتاب متغیر و همین طور تا ته). اگر تغییر فرد بخواهد مثل موج صدا باشد، احتمالا او را دیوانه در ذهن حساب می کنیم.


۵. پیچیدگی: تعداد وجود جفت صفت هایی که با هم منافات دارند و متضاد هستند را می دانیم. مثلا فردی که در عین حال احمق است و در عین حال مسئولیت پذیر(یعنی مسئولیت اشتباهش را به عهده می گیرد). بی توجه است و در همان حال متوجه. جاهایی که دادن صفت سخت می شود و نمی توان به راحتی خواند و طبقه بندی کرد.


۶. Complexity: در فارسی برای دو واژه ی Complicated و Complex ترجمه های جداگانه نداریم معمولا، هر دو را پیچیده می خوانیم، در حالی که با هم فرق دارند. Complicated می شود پیچیده به معنی شبیه طنابی که پیچیده شده و سرش را نمی توان یافت. Complex بیشتر می شود مخلوط. در واقع متشکل از اجزای متفاوت. حال این صفت مخلوط بودن، این جا اشاره به وجود صفت هایی دارد که نه این که لزوما وجودشان با هم مثل مورد ۵، پارادوکس ایجاد کند، بلکه به این معنی که معمولا به وجودشان در کنار هم عادت نداریم و احساس نوعی پیچیدگی(کمی خفیف تر می کنیم). مثلا در داستانی که سر کلاس نقد کردیم، شخصیتی بود که در عین حال که واقع بین بود، پر حرف بود و در ضمن این ها کله داغ(hothead) که می شود کسی که احساسی و سریع پاسخ عصبی می دهد.


۷. قطبی بودن: میزان تفاوت قدرت ها و وابستگی ها در رابطه می شود. در واقع کی قطب رابطه است، من یا تو؟ در حالت ایده آل نباید کسی در رابطه قطب باشد، ولی از دور به نظر می رسد در عمل بدون این که حواسمان باشد این اتفاق در حال رخ دادن است.


پس وابستگی یک ویژگی خوب دارد و آن هم این است که در اوج وابسته بودن دو طرف به طور مساوی باعث ایجاد وحدتی کم نظیر می شود. حالت بدش هم این است که اگر یکی بسیار بیش از دیگری وابسته باشد، به حالتی جنون وار نزدیک می شود و به هم می ریزد(کسی به هم ریختگی را دوست ندارد).


پ.ن: بعدا دو تا کار دارم. همون طور که گفتم یکی ترجمه نوشته ی خودم به فارسی و دیگری باید بپردازم به مفهوم خستگی(یکنواختی) در رابطه. قدم گنده تر تحلیل رفتاری نظریه ها و نظرهاست.

نظرات (1)
یکشنبه 28 بهمن 1386 ساعت 10:13 ب.ظ

سلام.
بازم دیر کردم ببخشید. اینترنت نبودم. راست می گی ها تاییدی کردن این حسن رو داره! :)
.
مطلب رو دو بار خواندم. اولین چیزی که توجه من رو جلب کرد این بود که موضوع و اساس متن خیلی موضوع کلی ای هست. یعنی جا دارد که هر کدوم از همین پاراگرافت ها رو تو یک پست ( که شاید خیلی هم از این طولانی تر بشه ) جا بدی. بحث کلی شده و به همین دلیل جای پردازش در آن کم شده. برای همین هم یک کمی ذهن آدم پراکنده و آشفته می شه وقتی بخواد تمام این ها رو یک جا بخونه. هر کدومش نیاز به تمرکز دارد اما تا می یای روی یکی تمرکز کنی و توی ذهن خودت مصداقی برایش پیدا کنی و تشریحش کنی و... می رسی به یک موضوع خیلی پر بحث دیگه.
.
روابط انسانی و نوع شکل گیری و ریشه ها رو خیلی خوب طبقه بندی کردی و در هر طبقه بندی ( به نوبه ی خودش ) متن خیلی منسجم و مترکز هست. البته همانطور که خودت هم اشاره کردی این موضوع خیلی خیلی از این چیزها گسترده تر هست ( که این هم بر می گرده به موضوع خیلی گسترده و کلی متنت)
.
یک پیشنهادی که دارم و خودم هم همیشه در این مدل نوشته ها که دسته بندی و شماره دارد ازش استفاده می کنم اینه که وقتی می رسی به انتهای مطلب و می خوای یک نتیجه گیری و جمع بندی بکنی سعی کن کمتر اشاره به شماره ها داشته باشی چون آدم اینطوری گیج می شود و رشته ی کلام از دستش خارج می شود. بهتره که یا همون مطلب رو در کنار همون شماره یا پاراگراف بنویسی یا وقتی می خوای به شماره ای اشاره کنی یک مختصری ازش تو همون قسمت بگویی که آدم دوباره مجبور نشود برگرده به همان شماره و رشته ی کلام رو گم کنه.
.
آنقدر خوب و منسجم و قابل درک نوشته بودی که با تمام قسمت های مطلب رابطه ی درست و عمیقی بر قرار کردم. و از روی هیچ کدام نتوانستم به سادگی بگذرم. هر پاراگراف به نوبه ی خودش خیلی خوب بود و ترکیب بندی عالی ای هم داشت. کاری که خیلی وقت ها خودم نمی توانم به درستی اون رو انجام بدهم و در نوشتنم دچار مشکل می شوم.
.
خودم من خیلی چیزها در همین مورد و روابط انسانی نوشته ام. خیلی چیزهایی که حتی هیچ وقت هم در وبلاگم نگذاشتم. اما بحث روابط انسانی و گسترش اون و انواعی که در آن به وجود می آید اونقدر ریز و قابل بحثه که حتی هر دسته بندی تو هم باز کلی بود.
کلیت نگری خیلی خوبه اما به شرطی که بتوانی در هر کدام ریز هم بشوی. چون ریز دیدن خیلی سخت تر از کلیت رو دیدنه و خیلی هم دید آدم رو نسبت به اطرافش پخته می کند. اما خوب این رو هم کاملا قبول دارم که بدون دید کلی دید جزئی هم به دست نمی آید.
.
قسمت ۷ رو خیلی دوست داشتم چون خیلی به خودم نزدیکه. و اینکه من هیچ وقت و در هیچ مرحله ای از زندگی ام طرف قدرت روابطم نبودم. و این موضوع گاهی خیلی ذهنم رو مشغول می کند. و البته این طرف قدرت نبودن گاهی خوبه و گاهی بد.
وقتی خواندن یادداشت رو شروع کردم مطمئن بودم اون قسمتی که بتواند من رو خیلی به خودش نزدیک کند یکی از همین دسته بندی هاست و من نمی توانم با تمام آن ها آن رابطه را که با آن برقرار می کنم رو برقرار کنم. فکر کنم پاراگراف ۷ اون قسمت بود.
و دلیلش اینه که من خودم اصلا قدرت رو دوست ندارم و همیشه خیلی دوست دارم که طرف مقابل از همه نظر آدم خیلی قدرتمندی باشد. خیلی ها رو دیدم که همیشه قدرت رو برای خودشان می خواهند. اما خوب من از آن ها نیستم. و همیشه هم درونا این حس رو داشتم...
.
این دیدگاه برای یک نگاه کلی به روابط انسانی و چگونگی شکل گیری آن ها خیلی خیلی خوب نگارش شده. و در واقع این ها ( و شاید خیلی چیزهای دیگر ) ساختار های همیشگی و کلیشه ی روابط هستند.
می خواهم بهت بگویم حالا که تو توانستی این کلیشه ها و کلیت ها رو به خوبی ببینی بهتره که به چیزهای استئنا ( که در اطراف خودمان اصلا کم نیست ) نگاه کنی و به اون ها هم بپردازی.
گاهی از یک رابطه ی کوتاه بین دو تا آدم رازهایی برای آدم جلوه گر می شود که خود آن رازها کلید گشودن یک عالمه از چیزهایی است که در جهان اطرافمان وجود دارد.
مثلا من یک زن و شوهر می شناختم که به شدت زندگی اون ها و نوع رابطه یشان با هم خارج از روال عادی بود. برای من اول خنده دار آمد اما بعد چیزهایی از دل اون رابطه پیدا کردم که بعضی وقت ها برای پخته کردن روابط انسانی خودم به آن ها پناه می آورم.
اگر هم بخوای ماجرای این زن و شوهر رو وقتی حوصله داشتم برایت می گم.
.
کلا موضوع خیلی خوب و به روزی رو انتخاب کردی. که بی نهایت جای گسترش و بحث داره. و قدم اول رو هم ( دید کلی و ساختار بحث ) رو هم برداشتی. امیدوارم که بتوانی بیشتر توی این موضوع پیش بروی.
.
در ضمن نامگذاری بعضی قسمت ها هم خیلی جالب بود برام. مثل مدل معصوم عینکی و قطبی بودن.
.
توی دنیای امروز و به خصوص نسل ما نفس یک رابطه ی انسانی به یک بحران خیلی بزرگ تبدیل شده.
روابط خیلی گسسته و بی پایه و اساس گاهی شکل می گیرد به این دلیل که دنیای امروز دنیایی است اشیا را هم وارد روابط انسانی و زندگی روزمره و دغدغه های ذهنی ما کردند که به ذات رابطه گرفتن ما لطمه می زند. و در واقع ما هیچ وقت یاد نمی گیریم دقیقا باید چطوری با هم یک رابطه درست و پخته برقرار کنیم.
من خودم وقتی گوشی یکی از نزدیکانم گم شد دیدم که چطوری گریه می کرد بهش گفتم حالا مگر کسی مرده اینطوری گریه می کنی؟! گفت از اون هم بدتر!!

تمام این درگیری های ذهنی و دنیای شلوغی که برای ما ساخته شده ارزش حضور یک انسان رو برای یک جوان خیلی کمتر می کند.
یک جوان می تواند با تمام اشیا اتاقش ( کامپیوتر گوشی mp3 و...) رابطه ی نزدیک برقرار کند. در نتیجه وقتی به یک رابطه ی انسانی می رسد دچار تزلزل و اشکال و تردید می شود. به همین دلیل هم نفس رابطه به خصوص در نسل ما به یک معضل و یک مفهوم گنگ تبدیل شده.
و تعداد زیادی از زن و شوهر هایی که قبل از یک سال زندگی از هم طلاق می گیرند ( آمار وحشتناک زیادی که یک جا دیدم چند روز پیش اما الان دقیقا یادم نیست ).
این نشان دهنده ی همین مسائل و کلی مسئله های دیگر است.
.
ببخشید که خیلی زیاد شد :)

در ضمن این قالبت خیلی باحال است مثل یک دفتره ( غیب گفتم !!:) )! خیلی خوب شده :)

امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد