X
تبلیغات
رایتل

نامه ای قدیمی

دوشنبه 26 اسفند 1387 ساعت 04:20 ب.ظ
  سکوت زهر است برای تشنه ها.
 
  ستایش می کنمش. سکوت بعدی درد گونه دارد برایم..
 
  سپاسگذارم.

  این درد پتانسیلی آرامش وار دارد. این مرگ حیات محدود دارد. این خواب بیداری دارد، بیداری خواب را می خواهد.

  صداقت... صداقت را می پرستم. باشد، صداقت هم باید درست استفاده شود.

 من نه عاشقم نه عاقل، نه غافلم نه هشیار، گرچه بالقوه همه ی آن ها هستم

مردم به خرافه نامه در جمکران می اندازند، من هم خرافه ام ارسال نامه ای شد به تک معلم و استاد

 سهمم زیاد نبوده و نیست، عزمم زیاد بوده و هست، امیدوارم که باشد

پس نوشت: اندکی قبل نوشته بودمش. الان که دیدم باورم نمی شد من نوشته باشمش. نه این که خوب باشد ها...

بیا

شنبه 24 اسفند 1387 ساعت 05:31 ق.ظ

خسته شدم از این زمان... از این جریانی که برخلافش نمی شود شنا کرد. از این جریانی که تغییر می آورد. بله، هنوز فکر می کنم از تکراری بودن خسته می شوم. امروز از تغییر خسته شدم شاید... از عدم ماندگاری.

خواب و بیدار

جمعه 23 اسفند 1387 ساعت 05:55 ق.ظ

  گفتمش زمان کم دارم برای خوابیدن، گرچه بسیار می خوابم.

  دروغ چرا، زمان زیاد است، برکت ندارد دیگر.


  پ.ن: بیداری مان با خواب تفاوت زیادی ندارد. اصلا معلوم نیست... شاید در خواب بیدارتر باشم!

حقیقت دوگانه

دوشنبه 19 اسفند 1387 ساعت 10:30 ب.ظ

گربه ی شرودینگرم... بین مرگ و زندگی گیر.

تو

یکشنبه 18 اسفند 1387 ساعت 07:27 ب.ظ

«تو»، تنها دو حرف
«تو»، یک ضمیر معمولی
ـ که فقط با دو حرف ساده‌ی خود
سرشاری این جهان را از آن من می‌کنی.


«تو»، تنها دو حرف

و من، چو خاک بهاری
به گرمای زندگی‌آفرین تو انس می‌گیرم.


«تو»، تنها دو حرف

ـ که با تکرارت اینک من
طعم خوشبختی را در دهان خود احساس می‌کنم.
جدایی را دهان می‌دوزم تا کلامی نگوید
و اطاعتِ فرمانِ رنج را پا سست می‌کنم.


«تو»، تنها دو حرف

و من، نازنین!
از خودِ خویشتن رها
به خیل نوابغی که خواهند آمد
و قهرمانانی که غبار گشته‌اند
می‌پیوندم.


«تو» تنها دو حرف

و وقتی که ناگهان
رها می‌کنی مرا و دور می‌شوی،
چون خانه‌ی متروکی تَرَک بر می‌دارم؛
دیوارهایم آوار می‌شود و بی‌صاحب؛
و اندوه، چون موریانه‌ها،
در تیر‌ها و ستون‌ها و بامم آشیان می‌سازد.


«تو»، تنها دو حرف

«تو» یک ضمیر معمولی!


- بارویر سواگ
- [احتمالاً] ترجمه‌ی سارمن سلیمانی

خاطره

یکشنبه 18 اسفند 1387 ساعت 07:24 ب.ظ

  یادم هست یکبار با دوستی رفتیم دیدن یک نمایش از کارهای آتیلا پسیانی و گروه بازی. اسم نمایش یادم نیست، یک نوع تعزیه ی سوپر مدرن بود! اسم عجیب غریبی داشت. من و دوستم نمی فهمیدیم اسمش یعنی چه اصلا. بعد راه افتادیم در صف بلیط آن نمایش از همه معنی آن اسم را پرسیدیم، روح کسی خبر نداشت! و فکر کنم هیچ کس درک نکرد معنی دقیق آن نمایش چه بود!

تو

شنبه 17 اسفند 1387 ساعت 10:43 ب.ظ

  دیدی امروز چی شد؟

  فکر می کردم تو از من با انرژی تر باشی... ولی خودم خیلی بچه تر شدم!

  سمبلش بودی برای من، پس برایم زنده اش کردی.

  دیدی چقدر awkward شده بودم؟

  هنوز هم هستم! این قدر که مجبور شدم چند تا کلمه رو برخلاف گفته هام سانسور کنم، هنوزم دارم می کنم...

( تعداد کل: 15 )
   1       2       3    >>