X
تبلیغات
رایتل

به یاد ایرانیان اتاوا و خلوت ایشان

سه‌شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 11:31 ق.ظ

عجیب است. انگار هرچه دور و برمان کمتر هموطن باشد، بیشتر ایرانی می مانیم!

غرور و تعصب

دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 12:34 ب.ظ

بعد از خواندن راجع به سرنوشت قاتلان ناموسی، دیدن این فیلم و فهمیدن معنی تعصب و غرور در عصر ویکتوریایی دیدنی بود.


چقدر دوست دارم بشینم و نقد بنویسم و فضای رمانتیکی جین آستن را Overhaul کنم... اما به یاد می آورم که به داستان رمانتیک نمی شود خرده گرفت. واقعیت زندگی اما بحث دیگریست.


پی نوشت:


یادم رفت از عبارت آخری که به تمرین امشب آموختم یادی کنم. برگشتم که یادآوری کنم:


"Being "Entitled 


As in I don't want to find myself entitled 

بازی زندگی برنده ای ندارد

دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 08:56 ق.ظ

You are absolutely right. Intentionally omitting something is not being honest. 


But you were not quite right on the issue with my dad. It's not that there's no winning with him (even though I admitted such to you  tonight at midnight). You know, it's not even about him at all. It's about life. There's no winning with life. 


P.S: 


می اندیشم اگر پولدارتر بودم (به هر میزان) تنها مقدار بیشتری یا انواع بهتری از داشته های فعلی ام را داشتم. به درستی انسان خوشبختی هستم. ممنون از تو ای پرودگار


P.S2:


دیگر لازم نیست مسیر خوشبختی پیچیده باشد. دیگر لازم نیست از نقطه ی خاصی بگذرد. دیگر دعاهایمان را لازم نیست درباره ی چیزهای مشخص یا غیر مشخصی بکنیم. دیگر مهم نیست راجع به چی دعا کنیم یا چه بگوییم یا چه نگوییم. انگار ذات این مکالمات زیبا شده، چه در انفعال سکوت و چه در انقلاب وجود

رازی از میکده

یکشنبه 2 بهمن 1390 ساعت 06:56 ب.ظ

آدم در 20 سالگی 100 جدول برای حل کردن دارد، در حالی که وقتی 50 سالش شد شاید دو و شاید یکی برای حل کردن داشته باشد. شاید تا آن موقع جدولی هم نمانده باشد و راه آدم معلوم و سرنوشت مشخص تنها در پیش.


آری، رازی که آن مرد گفت را روزی بیشتر می فهم. روزی که پیر شده باشم:


مهم نیست چه انتخاب می کنی. آدم امروز تا حدی می داند و بر آن اساس انتخاب می کند. جلو می رود و یاد می گیرد از اشتباهاتش (و من در خودم: "شاید هم نگیرد")، و در نهایت می اندیشد، جایی ریسک کردم و یا بهتر شد یا بدتر. 


ولی از کلمه "ریسک" شاید از کل حرفش بیشتر لذت بردم. این که باید ریسک کرد تا آموخت. 


مرد دیگر هم بد نگفت: "22 سالش است؟ 20 سالت است؟ چه شانسی از او سلب می کنی؟ من ازدواج کرده که 2 بچه ی 22 و 29 ساله دارم، می اندیشم از زنی که بالای 40 سال دارد و چند سال از من بزرگ تر است ممکن است فرصتی سلب کنم. یا باید خانه را بفروشم نصفی به او بدهم یا باید ولش کنم زودتر، که رابطه خیلی نزدیک و گرم شده". مرد حرفش بیشتر شخصی بود، اما بسیار درست. "زندگی کن، فعلا لذت ببر." (و من: "درگیر مسئولیت نکنم خودم را فعلا").


*امروز بعد از خواب، در شهر که قدم می زدم، می اندیشیدم که به کلیسا یا مسجد بروم. اندکی با خدا حرف زدم و اندکی مانند گدایی در پیشش اشک ریختم (پیرزنی که از من پول اندکی برای صبحانه اش گرفت مرا به یاد کل این داستان انداخت)...


دیدم دیگر بچه نیستم. دیدم دیگر عبادت به زبانی خاص یا در محلی خاص، بچه گانه است. با خودم گفتم من با خدایم در حال ارتباط، با زبانی حتی خارج از کلام. دیدم حرف نزدنم با خدا سکوت نشده است، آن چنان که بچه تر بودم بد حسش می کردم. دیدم امروز از خدایم دورتر نشده ام. اکنون می اندیشم و احساس می کنم حتی به او نزدیک ترم. امروز جایی نمی روم برای عبادت. امروز تنها صبر می کنم، و تمرکز می کنم تا بهتر و صبورانه تر نبرد کنم. امروز می مانم.