X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 2 فروردین 1390 00:42)
    ما که همه کارمون به هر حال مقداری ریا توش داره... (اعتراف مهمیه!) به هر حال قبل از بررس اسناد قبر - گفتم این جا بنویسم! بکله این فضای مجازی متبرک بشه!
  • Vote on Stay or Go (دوشنبه 23 اسفند 1389 17:47)
    If I leave her that would be to my own reasons If I stay with her the same applies My family CAN NOT make decisions for me, even if they pressure me
  • تا بعد! (یکشنبه 10 بهمن 1389 17:56)
    فعلا تا بعد، شاید تا زمانی دور، دیگر نه به فارسی شیرین، در این جا می نویسم: http://affectionateletters.blogspot.com
  • Review on "Sunset Park" by Paul Auster (سه‌شنبه 16 آذر 1389 11:36)
    To begin, I would like to state my personal purpose of writing this review / criticism. I have read two works from Paul Auster so far, and after finishing each one I felt intensely crazy mostly due to sympathy for the destiny / final mood of the protagonist. After finish the last of the two, "Sunset Park", I...
  • You, three simple letters (سه‌شنبه 2 شهریور 1389 08:34)
    It's amazing that you still come here... I am curious to know what you are looking for... the girl who claimed "I can only say 'I go to school everyday by bus' can now read and understand me to realize I called her dad, such a great professor of our time, some "political science dude". I'm sure she...
  • کیلومتر (پنج‌شنبه 28 مرداد 1389 10:31)
    کیلومترها به مترها بدل می شوند و مترها به سانتی مترها و سانتی مترها به سانتی متر. و سانتی متر به لمس تو. و یک هفته بعد همین پروسه برعکس می شود و به جدایی تو می رسد. حالا مانده ام کیلومترها را چه بخوانم، که چطور بگویم هر کیلومتر شده سوزنی از درد. Kilometers Kilometers become meters, and meters become centimeters, and...
  • اعتماد (پنج‌شنبه 28 مرداد 1389 03:11)
    نتیجه سو استفاده از اعتماد عزیزترین کست چی می شه؟ چیزایی که نمی تونی تصور کنی.
  • از تو؟ (چهارشنبه 27 مرداد 1389 01:20)
    باید دوباره بنویسم شاید. شاید دوباره باید این جا را زنده کنم. نمی دانم. شاید این بار انگلیسی بنویسم. شاید نه. شاید شعر بنویسم. گرچه تمام حرف های ما شعر است. شاید از تو بگویم. شاید با الهام از تو برایت شعر بگویم - حتی با این که فارسی نمی دانی که شعرهایم را بخوانی و بفهمی.
  • قهوه (یکشنبه 22 فروردین 1389 10:19)
    الان یک لحظه دیدم عکس بالای قالب وبلاگم یک فنجان قهوه است. یاد ترسم از قهوه افتادم، و عجیب این که این روزها یک قهوه مرا به حد مرگ به اضطراب می رساند و از قهوه به شدت می ترسم و ازش پرهیز می کنم. وقتی قهوه می بینم دست مردم، هر بار با خودم فکر می کنم چرا بقیه مثل من از قهوه اضطراب و حمله ی ترس نمی گیرند؟ همین الان دچار...
  • هشدار (شنبه 14 فروردین 1389 04:52)
    وبلاگ ها می توانند به سطل آشغال فکری ما تبدیل شوند
  • Concise & Precise (پنج‌شنبه 16 مهر 1388 20:29)
    دینا راجع به مختصر ولی دقیق بودن هستش. PS: From now on, I practice my new vocablary here. Hoping that it turns out to be more insightful overall
  • بعد ۴۰ (یکشنبه 25 مرداد 1388 00:57)
    از ۴۰ گذشتیم و چله چله نشد! یاد دل گذشت و دل دل نشد. چه شعر بی مثنایی؟
  • ۴۰ (سه‌شنبه 9 تیر 1388 20:33)
    علامه ـ رضوان الله علیه ـ می فرمودند: « در اوایل تحصیلم، حدیثِ : « من اخلص لله اربعین صباحاً، فجّر الله ینابیع الحکمة من قبله علی لسانه : هر کس چهل روز خود را برای خداوند خالص کند، خداوند چشمه های حکمت را از دلش بر زبان وی جاری و روان می کند. » را خواندم و تصمیم گرفتم بدان عمل کنم. پس از آن چله، هرگاه اندیشه و تصور...
  • پایان دبیرستان (جمعه 29 خرداد 1388 21:18)
    س۳۳۲۸۱۲۱۶۳ ۱۱۲۹۸۰ این بود شناسه ی دانش آموزی ام در دبیرستان... دیگر به اتمام رسید.
  • گذشت (پنج‌شنبه 21 خرداد 1388 06:43)
    در این سرای بی کسی کسی به در نزد؟
  • انتخاب (یکشنبه 17 خرداد 1388 20:58)
    در زندگی اتفاقات بسیاری می افتند... چه بهتر که ما گاهی اصلا انتخاب نکنیم
  • آل (یکشنبه 3 خرداد 1388 22:50)
    Reserved Comments=۰
  • حضور (چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 20:18)
    حیف که این جا را لایق حضورت نمی دانم وگرنه این جا چه می شد.
  • Irony (سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1388 10:16)
    Sina feels a great deal of irony about Shajarian coming to Ottawa ...
  • سرعت (سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1388 08:41)
    آدم ها دارند به سرعت رد می شوند. شاید به سرعت به مرگ نزدیک می شوند و زمان را احساس نمی کنند. فیس بوک برای Instant Messaging ساخته نشد. فیس بوک قرار بود یک چیز شبه آف لاین باشد. از قرار این بود که مثل چت نباشد و به این دلیل طرفدار پیدا کرد که زمان را زیاد تلف نمی کرد. در عین حال کمتر مجازی بود و دوستان بیشتر واقعی...
  • ۳۲ crystal park cresent (یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 07:37)
    وعده ی دیدار شکست های مان یا لمس پیروزی حقیقی ؟
  • خوشحالی (دوشنبه 31 فروردین 1388 22:01)
    - خب این قضیه ی بوس و اینا چی شد؟ اگه وقت داری برام تعریف کن. - امروز برای اولین بار رفتیم بیرون. - لبخند و اشک رو برای اولین بار در امروز بر گونم نشوندی... خدا ثوابت بده. حالا چطور بود؟ گاهی این قدر از کارهای دیگران خوشحال می شوم که از مال خودم این قدر خوشحال نمی شوم...
  • شبه عاشقانه (دوشنبه 31 فروردین 1388 21:52)
    روح سرگردانت هنوز هست. البته ته وجودش در این مکان مجازی و آن مکانت مانده. گناه ام از فضای مجازی نتوانسته پاکت کند... ولی می روی بالاخره. وای بر روزگاری که شبه عاشقانه طعم سوخته و واسوخت بدهد!
  • شعر... (دوشنبه 31 فروردین 1388 21:46)
    بعدش که رفتم حموم فکر کردم خیلی بهت احترام گذاشتم که بهت گفتم یاوه ی ته شب... بدتر بود می گفتم یاوه ی سر شب - ته شب لا اقل توهم که با حقیقت اشتباهش می گیری - سر شب که شعره !
  • تو (دوشنبه 31 فروردین 1388 09:55)
    بد شد. می خواستم از تو بنویسم، دیدم با یاوه ی ته شب فرقی نداری! این هم از تو... البته این دفعه.
  • اندر حکایت شب بو دار من (سه‌شنبه 25 فروردین 1388 05:40)
    اگر می خواهی سرما را احساس نکنی، باید با آن یکی شوی. باید عاشق باشی تا درد را نفهمی... چون باید با درد یکی شوی.
  • شکست پیروزی وار (سه‌شنبه 25 فروردین 1388 04:29)
    هر روز می بازم... دوباره و دوباره. اگر غمش را بچشم، می توانم هر روز ببرم...
  • ۱۳ ۱۳ (دوشنبه 24 فروردین 1388 21:30)
    ۱۳ : ۱۳ ظاهرش چندان زیبا و خوش شانس نبود... ولی بازهم بهش اعتقاد دارم...
  • ۱۲ (یکشنبه 23 فروردین 1388 21:21)
    ۱۲ آپریل... ۱۲ به عدد شانس من نمی خوره. البته جمع ۵ و ۷ هستش که هر دو اعداد خاصی هستند. قبلا می خواستم آن قسمت کتاب داستان یک خدمتکار را که در آن آوفرد از غم این که آدم ها این جا به درد عشق نمی خورند و بی عشق اند بنویسم. حالا غم عمیق تری پیدا کردم، وقتی این جا عشقی که امر جنسی درش در کار نباشد را با مازوخیسم و...
  • روز ۷ - روز آعاز (چهارشنبه 19 فروردین 1388 07:01)
    امزور کسی را از زندگی ام پاک کردم. ولی گذاشتم در توهم این بماند که به خاطر خطر عاشق شدن با او به هم زدم و از تنفرم به او نگفتم. در هری پاتر مثالی بود از آدمی که فکر کردی عمری از تو تنفر دارد و عاشقت بود. در امروز مثال شد از آدمی که فکر کرد عاشقش بود و از او تنفر داشت. می اندیشم، گاه انگار حقیقت نیز چنین شده است. می...
( تعداد کل: 362 )
<<    1       2       3       4       5       ...       13    >>