پرچم ها به اهتزاز در می آیند. آدم ها یکی یکی می روند، داری به تنهایی نزدیک می شوی.
در نهایت مزد همه ی این سال ها را می گیری. دل تنگ خواهم بود تا آن لحظه، برای آن دیدار صبر سخت است، عمر سخت است.
کجاست آن آغاز، کجاست آن پایان؟ دوردستی که بسیار نزدیک. پایان بی نهایت وار... لحظه ای که بالاخره خودت در بی نهایت را می یابی. یک لحظه کافی است برای آن اتفاق، نیازی به بیش نیست.
در زمین بمیریم، مرگ غیر زمینی مقدس نیست. زمینی باید زندگی کرد، خاک باید خورد، غصه باید خورد، دردها باید کشید. این قدر باید از آدم ها خنجر خورد، این قدر که دیگر خیالت از بابت خودت و آن ها راحت باشد. ببینی... ببینی چطور به چه ها دلبسته اند و ببینی چطور ساده به آن ها دل می بندی. ببینی چقدر ساده ای. مکر را باید ببینی، تا حدی که حوزه ات را با سیاست درک کنی.
ای سیاست مدار، نه سیاست مدار کشوری و لشکری نمی گویم، سیاست خواه آدمی، من از شما نمی خواهم باشم، من هم به درد شما نمی خورم. آیین خود بیابید.
دیروز دوستی گفت به آن چه مرده دست نزن. گفتم از این که حیات در جریان است.
صدای فرهاد نظاره می کند، با نگاهی درد کشیده:
تو هم با من نبودی، آن که ذات درد را.... باید صدا باشد
و یا حتی، چنان هم سفره ی شب، باید از جنس من و عشق... خدا باشد.
جنگ های نمادین گاهی بد نیستند. با این که آدم ها را از سادگی خارج می کنند، قدرت تاویل به ما می دهند. به تاویل در شهود نیاز است، گرچه شهود ریاضی باشد، و عقل به شهود نیاز دارد و شهود به طوفان مغز.
آرامش در تنش ها معنی دارد. بودن در نیستی. اوجی لازم نیست در کار باشد، فقط خیالاتی ها اوج می خواهند.
تصنع از مال من نیست. جعل زدن مارک ها فایده ای برایم ندارد. ترجیح می دهم با لباس ها بازی کنم تا بخرمشان، این قدر بازی های متفاوت که خالی بودن تمام شان برایم رو شود! بازی های واقعی.
همه این جا به نفس نفس افتاده اند... همه این جا تنها شده اند.
۱. با دختر دعوایم می شود. به من می گوید خفه شو، مرا احمق خطاب می کند. جوابش نمی دهم. نیم ساعت بعد عصبانی می شوم... به مقامات بالا اعتراض می کنم، مقامات بالا می گویند اگر به تو توهینی شد تو هم بدتر توهین لفظی کن! مدیر از من می خواهد او را فاحشه خطاب کنم، دختر دست تایید می گیرید! به دختر می گویم "برای تو مهم نیست فاحشه خطاب شوی؟" جواب می دهد نه. می گویم به من مربوط نیست، من خود فاحشه را هم به این نام در جلویش نمی خوانم، به خود او هم احترام می گذارم... چه برسد به تو!
2. دختر معتاد را می بینم. دختر 1 هم معتاد بود، ولی این یکی شدید تر از او ماری جوانا می کشد. می بینم که چطور دیگران از او سو استفاده می کنند. می بینم که زیر چه فشار روانی است... فکر می کنم از 12 سالگی اش تا 17 سالگی داشته کار می کرده... یک کار پست. کاری که در آن وجودش درب و داغون شده... او همانی است که مدتی قبل از او تنفر داشتم. می اندیشم او بیشتر از من مظلوم است، کسی که زمانی ظالم خودم می پنداشتمش.
3. مدیر از سال های دور می گوید. از 8 سال قبل، این که چطور تحقیرش کردند یک مشت لبنانی به عنوان تازه وارد. از جنگ های دور و نزدیک می گوید، می گوید تا مرا هم مردی سازد.
3. دختر 1 را می بینم که چطور توسط مقام بالا جلوی همه ما محترمانه خوردش می شود! مقام بالا را هم همزمان می بینم که چطوری حالش را می گیرد، از عمد جلوی بقیه... دلم به حالش نمی سوزد، ولی می بینم عادلانه نیست... نه نمی توانم ادای این را در بیارم در جلوی آن دختر که خوشحالم که دارد تحقیر می شود... نه من این نمی توانم باشم، این نقش را بلد نیستم بازی کنم، نمی خواهم بلد باشم، همان بهتر که ناتوان باشم.
4.دوچرخه را در می آورم... دارم به آینده می اندیشم، زمانی که خلاص شده ام از این بازی ها! تصمیم می گیرم در سالگردی از آن جا جدا شوم. در راه خانه ام... با سرعت تمام می روم. خیابان خیس است، آسمان بارش خالی شده... صحنه ای میخ کوبم می کند. دختر 2 را می بنیم که دوس پسرش را محکم دارد بغل می کند و جدا نمی شود. صورتش را نمی بینم، ولی احساس می کنم هوای بارانی دارد درونش... داشت او را محکم در بغلش می فشرد، این قدر محکم که انتقام همه چیز را داشت می گرفت. انتقام دختر بودنش را، انتقام احساس داشتنش، انتقام مادرش را که به کارش کاری ندارد، انتقام مهر و محبتی که از او دریغ شده... می اندیشم اگر او را از بگیرند چه می شود؟ مثل همه چون ماری پوست می اندازد؟ خدا می داند که در این شب چه می گذرد...
5. امشب خیلی چیزها فهمیدم. فهمیدم جوان هایی که در اتوبوس به شدت همدیگر را بغل می کنند و عاشقانه می بوسند، دارند انتقام می گیرند از جامعه مدرن. اگر در جامعه من این کار زشت است، به این خاطر است که ما هزاران مش رضا ها و کبلایی ها و مادرها و عزیزها و پدرها و پدر بزرگ ها و مادرجان ها و مامانی ها و مامان جون ها و آبجی ها و داش ها و کاکاها و داش مشتی ها و خدابین ها داریم. این قدر ازین ها داریم که از خدا می ترسند، این قدر داریم که کم نداریم از محبت... گرچه انگار زمان آن را هم دارد از ما می گیرد و ما را هم مارهایی پوست انداز می کند... خدا خودش به خیر کند، توکل بر خودش...
6. مهم تر از همه، دیگر آنان را مبتذل نمی خوانم، حتی در ذهنم. من از آن ها نیستم، آن ها از من نیستند، دین آن ها دیگری است و ذات من فارسی، ولی آنان هم چه بسیار ادراکات عمیق در پشت چهره های خشن شان نهفته است که خدا می داند...
7. تنها این چهره هاست، تنها این چهره هاست، که همه این جا به نفس نفس افتاده اند... همه این جا تنها شده اند.
بسمه تعالی
خدمت مسئولین فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران
سلام
موسسه ی خیریه ی غیر دولتی اتاوایی دوستانه برای کودک و نوجوان (Child and Youth Friendly Ottawa) قصد دارد مسابقات خیریه گلف با عنوان "هشتمین مسابقات سالانه ی گلف کلاسیک شهردار" را در تاریخ ۱۱ آگوست ۲۰۰۸ میلادی برگزار نماید.
تمامی درآمد این مسابقات صرف تهیه ی هزینه لوازم التحریر و کیف مدرسه برای کودکان با وضعیت مالی بد در اتاوا می شود.
در این مراسم افراد سرشناس و مهمی مانند شهردار اتاوا آقای مکس کیپینگ (فردی شناخته شده در تلویزیون محلی CTV اتاوا) و بسیاری از افراد سرشناس اتاوا شرکت دارند.
همچنین اسپانسرهای معروفی در این مراسم ما را یاری می دهند. نام و لوگو آن ها در ذیل این دعوت نامه ذکر شده.
با توجه به حضور تعداد زیادی از افراد مهم و سرشناس شهر (نزدیک به ۱۵۰ نفر در ۳۶ گروه ۴ نفره) موسسه ی ما علاقه مند تا گروهی بدون جایزه نماند(با توجه به نفس عمل انسان دوستانه در حضور در این مسابقات (هر گروه هزینه ای نزدیک به ۸۰۰ دلار کانادا برای حضور پرداخته است). بر این اساس مایلیم از سفارت ایران در اتاوا دعوت نماییم تا با اهدای جایزه ای هر چند ناقابل - ما را در جایزه دادن به جمعیت خیر خواه اتاوا یاری دهد. با این کار علاوه بر این که به ما یاری می دهید تا عملی خیریه انجام دهیم - می توانید برای سفارت ایران تبلیغی مثبت با توجه به تلاش ناعادلانه ی کشورهای گوناگون در تخریب چهره ی ایران و ایجاد فضای آتش افروزی بکنید. به این ترتیب علاوه بر انجام عملی خیرخواهانه عملی صلح جویانه نیز از طرف موسسه ی ما انجام خواهد شد.
در صورت علاقه مند می توانید دیگر جزئیات را در نسخه انگلیسی این نامه بررسی کرده و با سینا در دفتر موسسه ی CAYFO ارتباط برقرار کنید.
شماره ی تماس:۲۴۴۳۸۰۳ ۶۱۳ (از ۹ صبح تا ۴ بعد از ظهر ۵ روز اداری)
ایمیل: Golf@CAYFO.ca
به مرد تعمیرکار در ماشینش نگاه می کنم. به این که ساعت ها الاف می شود تا از شرکت تماسی با او بگیرند و به جایی برود تا سیم کشی برق خانه ها را تعمیر کند.
پول زیادی به مرد می دهند. در این جامعه طبقه ی کارگر، آن چه حقوق روزانه ی یک کارگر ایرانی است را در یک ساعت به دست می آورند... باز معادلات پول و مالی در ذهنم زنده می شوند: این که ارز ایرانی چقدر کم ارزش است در مقابل دلار، و مهم تر از آن: این جا معاملات اقتصادی معنی دارند...
معنی: معنی یعنی این که انتقال مالی و گردش مالی معنی دار است. در ایران به راننده تاکسی خطی ۱۰۰ الی ۵۰۰ تومان وابسته به مسیر می دهیم. در این جا آن ۱۰۰۰ تومان پول یک آب نبات است. این یعنی چه؟ یعنی گرانی؟ خیر
چینی دوستی داشتم که توضیح می داد که شرکت های چینی قیمت فروش را وابسته به ارز کشور خریدار تعیین می کنند. این یعنی چه؟
مساله این است که گردش مالی موجود در سیستم مالی ایرانی نسبت به نوع مشابه خود در جهان و در کشورهای جهان سوم بی معنی است. یعنی این گردش مالی در مقابل گردش مالی در سیستم های جهانی اصلا انگار وجود ندارد.
پول های بزرگ و گنده هستند که معنی می سازند. پول های ایرانی رنگ ندارند، پول های ایرانی فضای گردش مالی ایجاد نمی کنند، پول های ایرانی وجود ندارند... شاید برای جهان ایرانی ها هم وجود ندارند!
چه بازی کثیفی است اقتصاد. به جرات می گویم در خیلی جاها از سیاست هم کثیف تر است... و چه راحت تن خود را به این بازی های روزگار و پرستش این بت ها عادت می دهیم...
حال از بعدی دیگر می گویم: خیر، آن ۱۰۰ تومان پولی که به آن راننده می دهیم، ۱۰۰۰ بار پر معنی تر از معامله ای است که ملیونرهای با هم می کنند. در آن ۱۰۰ تومان اسکناس، عرق دست هزاران کارگر نهفته است. در آن تبادل، لبخند و خسته نباشید همراه است... کجا در انگلیسی اصطلاحی برای خسته نباشید پیدا شده است؟ وقتی پیام "شرمنده هستیم" را کرده اند چیزی که اتوماتیک دستگاه به تو می گوید، دیگر چه روحی، چه معنی در این سیستم نهفته شده؟
جهان پیر است و بی بنیاد... چه بی بنیاد گشته شده این دنیا... چه هر روز به پوچ و پوچ گرایی شدیدتر حرکت می کند... چه هر روز عاشق ها کمتر می شوند و فارغ ها بیشتر... چه هر روز عارفان نسل شان منقرض می شود و شیطان خواهان بیشتر؟
در گوشم می خواند: سلسله موی دوست، حلقه ی دام بلاست... عاشق این دام شده ام، تا دام باشد، باشد که این دام باشد: هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست ( و کلا انسان نیست). باشد تا درگیری ای باشد، برای همان طره مو باشد، تا برای خانه و کاخ و تن و غذا و خوشبختی ظاهری... باشد تا اشک ها باشد، باشد تا درد جدایی باشد، باشد تا آتش سوختن باشد، ولی درد این دنیای پوچ شده ی این آدم های از انسان بودن خارج شده نباشد...
روزی چه با درد خواهیم خواند: یاد ایامی...
پ.ن: به راستی هنر موسیقی سنتی در همه جانبه بودن و هزاران بعدی بودنش است... حالت های مختلف روحی ات را پوشش می دهند.
خدایا تمام داشته هایم را بگیر و عاشق بودنت را به من عطا کن... که جز آن بقیه وجودم انگار وجود ندارد...