تشنه

روز از نو روزی از نو

تشنه

روز از نو روزی از نو

عینیت منافق، قلبیت موحد

آن منافق با موافق در نماز

                  از پی استیزه آید نه نیاز

گرچه هر دو بر سر یک بازی‌اند

                  هر دو با هم مروزی و رازی‌اند

هر یکی سوی مقام خود رود

                  هر یکی بر وفق نام خود رود

مؤمنش خوانند جانش خوش شود

                  ور منافق تیز و پر آتش شود

نام او محبوب از ذات وی است

                  نام این مبغوض از آفات وی است

و چه زیبا در نهایت اشاره می کند که بازی زبانی را می فهمد:

 زشتی آن نام بد از حرف نیست

تلخی آن آب بحر از ظرف نیست

  واقعیت هم این طور است. واقعیت اگر تلخ باشد، به خاطر تلخی خداوند نیست، تلخی اش از ذات نیست، تلخی اش از عارض است، اگر واقعیت امروز نفاق یافته و منافق شده، بر این اساس نیست که حقیقت تلخش کرده. زشتی واقعیت از واقعیت بودنش حاصل نشده، و زیبایی حقیقت هم از عنوانش. زیبایی ها ذاتی اند، اگر ذات ها را ببینیم، چه بسا زیبایی ها در همان واقعیتی که سوخته و پوچ(و خالی) به نظر می رسد بیابیم...

  اگر با مومن خوانده شدن، جانش خوش می شود مومن، ازین است که با دیدن خوبی های خود و خوبی ها خدا که به او رسیده، خوشدلی را باز می یابد و بازتولید می کند.

  استادی داشتم، می گفت مومن خوش است. به راستی که این طور است و خوش نبودن و این که نخواهیم خوش باشیم خود نفاق و بد دلی است...

 پ.ن: به راستی تشبیه زبان به واقعیت و واقعیت به منافق را بی دلیل نمی یابم... واقعیت و عینیت مثل کلمات هستند، که به خودی خود معنی ای ندارند. این مفسر آن هاست که معنی را در آن ها باز می  یابد و باز تولید می کند... پس بی خود نیست که بگذاریم شعرمان ایهام داشته باشد: آن گاه معانی بیشتری تولید می شوند!

 پ.ن ۲: واقعیت عینی از آن جایی که ثابت نیست و به تفسیر وابسته است خودش و از ابعاد مختلف تفاوت دارد (مثل فیزیک نیوتنی و انیشتینی که هر کدام در بازه ای از فاکتورها واقعیت به نظر می رسد)، لزوما منافق یا مومن گونه نیست: این شرایط روحی ماست که تعیین می کند واقعیت چه نقشی دارد، قرار است آرامش دهنده باشد یا پوچ کننده...  شاید بهتر باشد در زندگی زیاد گل یا پوچ با چیزهای حساسمان بازی نکنیم.

اندکی از زندگی دینی

  ۵ تا وتر دارم... این قدر هست به امیدش که از تمام واقعیت های و بدی ها روزگار و خودم خلاص شوم امروز...

  دارم صفحه ی مربوط به آیت ا... سید محمد حسن الهی طباطبایی، یگانه برادر علامه و بی مانند پیرو آیت ا... سید علی قاضی را در ویکیپدیا به انجام می رسانم. این فرد آن قدر آسمانی است که جرات ندارم بی وضو روی مقاله کار کنم... باشد تقدیم به روحش و استقامتش در یگانه سلوکش...

  بارها دعا می کنم و می اندیشم نمی توانم تک تک کسانی که باید را دعا کنم، آن گاه می خوانم: خودت هر آن که به را هر آن چه به بده و حساب کن که من همه ی آنانی که به یاد نمی آورم را یاد کرده ام... سناریوی بامزه ای است: انگار حساب می شود که من سراپا اشکال تک نفری را یاد کرده ام یا نه!

  "طریقت فقها، طریقت فقهاست، طریقت صدق و صفا، و طریقت دراویش طریقت دراویش." چه زیبا می گوید آن الهی مرد نه؟(آیت ا.. قاضی). حضرت خواجه هم می فرمایند که"قدح آلوده ی درویش به می ناب بشوی..." پاکدلان ناپاکی دل بعضی اهل صوفیه را چه خوب دانسته اند، و آن امامی از شکایت آنان می گفت: "تنها دلیلی که با این جماعت صوفی مخالفم این عادت زشت و قبیح شان در آن نمایش در مراسم شان است که با پسر نابالغ ... (نعوذ بالله)"

  امروز می خواندم در قرآن، که مردم را به صلح و سازش با اهل کتاب فرا می خواند. وقتی گفته شده که: به آنان بگویید، ما مسلمانیم به همان خدایی که کتاب شما را آورد، ما به همان خدا ایمان داریم. آن وقت امروز هزار جور تروریسم اسلامی را می سازند و جهاد انتقالی می کنند و نمی بینند که به نام دین حقیقت چه می کنند... (کاری ندارم به این که ریشه های این ها چطور به شیطان وصل شده و استعمارگران)

  قرآن سراسر نکته و اندرز است. هنگامی که مثلا تصادفی چند صفحه از آن را مثل فال بازکرده و می خوانی، شباهت ها می بینی با زندگی خودت و مشکلاتت... حقیقت عوض نمی شود، از زمان محمد بوده و هست و خواهد بود، حقیقت واقعیت نیست که به زمان وابسته باشد. حقیقت علم نیست. حقیقت حتی فلسفه هم نیست. حقیقت شاید عرفان توحیدی باشد. شاید عارفان باشد. حقیقت پاکدلی است، و به هیچ چیز بستگی ندارد جز خودش. حقیقت به ذات خودش قائم است و به واقعیت نیاز ندارد، گرچه واقعیت هم اگر چشم بصیرت داشته باشی تاییدش می کند، ولی نه هر چشمی و نه چشم امروز من.

  سروش را دوست دارم. دوست دارم اگر روزی دیدمش شکایت کنم از رفتار بد دلان و حتی اندکی هم که شده به راهش امیدوارش کنم. اسلام باید از خیلی چیزهای فرهنگی این اعراب جدا شود، به جرات امروز قوم های غیر عرب اغلب اسلام را بهتر از عرب ها(قومی که در میان آنان پدیدار شد) درک می کنند. بارها سوال کرده ام که چرا این حقیقت بزرگ در بین این اعراب پیدا شد؟ اعرابی که من می شناسم سراسر کلمه ای برای عرفان ندارند. دین را نشناخته اند و هنوز برای آخرت و نه عدالت دنیا می جنگند.

  شروع کنید جهاد را. هر روز جهاد است و هر روز تغییر. هر روز بی کوشش روزی نیست. من هم بروم اندکی جدا از تئوریسن بازی و ابراز، به عمل بپردازم. خدا تا آن زمان نگدارتان باشد(جمله ی آخر را در مکبث خوانده ام...).

  و مثال آنان که کافر شده اند، مثال خانه ی عنکبوت است... (فصل عنکبوت، قرآن محمدی)

گفت‌وگو با یک «بچه مثبت»!


- مهندسی؟
- بله
- کتاب می‌خونی؟
- بله
- توی عشق شکست خوردی؟
- بله
- اعتیاد داری؟
- نه
- سیگار که می‏کشی؟
- نه
- مشروب هم نمی‏خوری؟
- نه
- قماربازی می‏کنی؟
- نه
- سینما می‏ری؟
- نه
- رفیق‏بازی می‏کنی؟
- نه
- فلان می‌کنی؟
- نه
- پس اوقات بی‌کاری چی‌کار می‌کنی؟
توی چت می‌رم و دروغ می‏گم!

منبع : وبلاگ آب دهان مرد

تنها بودن ها

  "درزندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح راآهسته آهسته در انزوا می خورد ومی خراشد." (بوف کور: صادق هدایت)

  بله تنهایی یکی از آن دردهاست. دوستی داشتم که برایم به نمادی از مقاومت و مردانگی، تدبیر و عقل آشنا بود. امروز به او گفتم اگر زمانی کاری برایش از دستم برآمد به من بگوید. با همان ادب زیبای همیشه گی اش گفت: "مزاحم می شوم"، و من هم جواب دادم "چه مزاحمتی، خوشحال هم می شوم: حضور دوستان دلگرمی است نه؟" و آنگاه در اوج وجودش پاسخ داد: "بله، بیچاره شدم ازین تنهایی". گرچه اشک در چشمانم نیامد، ولی مانند همه برای لحظه ای درد آشنایش را از عمق درونم احساس کردم.

  برایش گفتم که قصّه ی ما همین است. بسیار ارتباطات ظاهری و سحطی اند:

What's up? (sup) man -

Not Much, you -

Not Much -

(اشاره به دوستان اجنبی است! و مکالمات عمل - عکس العملی تکراری روزانه با آن ها که در این مزخرف خلاصه می شود...)

 و البته او هم جایی است که مردمانش با او بیگانه اند و وطنش نیست. بله می بینم او هم این مکالمات انگلیسی را هر روز دارد با مثلا دوستان.

  تایید کرد: "دقیقا" و بله بله: دقیقا...

  یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد؟

          دوستی کی آخر آمد دوستاران را چه شد؟

  آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟

        خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟

  کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی؟

      حق شناسانرا چه حال افتاد یاران را چه شد؟

  لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست...

   کوشش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

  شهریاران بود و خاک مهربانان ای دیار:

         مهربانی کی سر آمد، شهریاران را چه شد؟

  گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند...

       کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟

  صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست

        عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟

  زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت،

     کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟

  حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش،

     از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد...؟

  پ.ن:

  تنهایی انواع دارد. راجع به نوع دیگرش شاید بنویسم، نوعی در وطن خودت با جامعه ای که با آن گفتمان خودت را داری. آن فرق دارد البته.

  دوما: زوجیت از سویی تنهایی قلبت را نابود کرده و تاریکی ها را نور می باراند، و از سویی تنهایی زیبای روحی ات را حفظ می کند...

با سرعت مطابقیم؟

سرعت جهان زیاد و زیاد می شود: و همزمان سرگیجه ی تو زیادتر.


در عین حال خیلی اوقات در تردیدیم: آیا با سرعتی که بقیه می روند مطابقیم؟ دوست نداریم تابستان شود و هر همکلاسی ای کاری کند و ما بی کار باشیم - برای بعضی ها: دوست ندارند ببینند تمام اطرافیانشان دوست دختر دارند و آن ها نداشته باشند و...


دوستی داشتم که می گفت سرعت زندگی در آمریکا سریع تر از کانادا هستش - تصور خوبی از حرفش البته ندارم که سریع تر یعنی چه قدر سریع تر مثلا؟


ولی سرعت بیشتر می تواند روزمرگی بیشتر و از خود گم شدن بیشتر همراه داشته باشد.


پ.ن: حالم از وبلاگ های عکس + تکه متن تکراری به هم می خورد. تا کی اضافه کردن سطل آشغال به دنیای وبلاگ نویسی؟


مدت ها بود که این پست را می خواستم تمام کنم. در این جا دنبال چیزی نگردید جز ایده های خالص!


پ.ن: "راه و رمز پیشرفت و توفیق در درک مفهوم "سرعت" و "زمان" تصمیم‌گیری‌‌ها و تصمیم‌ساز‌ی‌‌ها و برقراری یک نسبت معقول بین این دو نهفته است." نقل از روزنامه رسالت

درک عمق = فراتر دیدن (عبور)

  در درک هر چیز مراحلی داریم:

  مشاهده اش و ایجاد سوال

  ور رفتن اولیه با آن و شناخت ابتدایی (مثل بازی اول و دوم که دکمه های بازی را یاد می گیریم)

  بازی کردن تا حرفه ای شدن در آن (مثل تمرین و بازی تدارکاتی)

  بازی حرفه ای کردن با آن و قهرمان شدن (مثل قهرمان جام جهانی حرفه ای شدن)

  عبور از آن - دید از فرای آن با وجود آن (زمانی که دیگر حتی بازی حرفه ای با آن برای مان بچه بازی است - دید مان فراتر از بازی رفته است). البته عبور به معنی حذف شدن بازی نیست: می توانیم باشیم و بازی کنیم در حالی که داریم از فرای بازی می بینیم بازی را!

  حالا تفکر من در این است:

  باید در طول با هم بودن فرا تر از رابطه را درک کرد.

پخته شدن ایده ها

  این روزها دوست دارم ایده ها رو رها کنم تو مغزم و ناخودآگاهم تا پخته شوند...

  باختم! یه بازی ای هست که از یکی از دوستانم یاد گرفتم. بازی با زیر ناخودآگاهت انجام می شه و خیلی ساده هستش: نباید به یاد بیاری که داری بازی می کنی! یعنی وقتی یادت بیاد داری بازی می کنی یا به بازی فکر کنی باختی! البته می تونی تا ابد ادامه بدی، فقط هر دفعه یادت میاد یا به بازی فکر کنی می گی: باختم.

  آره الان هم به ناخودآگاه و رها کردن فکر کردم باختم! بازی هم دقیقا این مکانیزم رو داره، باید فراموشش کنی و رهایش کنی در دریای ناخودآگاه ذهنت.

  حالا نمی دونم این رها کردن به فرم کمک می کنه یا محتوا، فکر کنم داریم ۲۴ ساعته بی وقفه فکر می کنم...