X
تبلیغات
رایتل

فرصتی برای سکوت

پنج‌شنبه 17 اسفند 1385 ساعت 09:38 ق.ظ

 نگاه به جلو...‌ آرمان، گاهی آرمانی داریم. و گاهی وقتی به آن می رسیم می فهمیم تمام آن چه که ذهن ما را اشغال کرده بود مبتذل تر از این بود که لحظه ای به فکر تجربه کردنش باشیم.

 اکنون سکوت می طلبم. سکوتی تا صداهای درون ذهنم مدتی ساکت شوند و ذهنم از چرخه ی فکر کردن بایستد. به این ترتیب از گنگی در بیایم. سپس بعد از مدتی از تنهایی و سکوت خسته می شوم، و دوباره به جستجوی خودم می گردم. آن گاه شاید گمشده ام را بیابم. گمشده ای که نمی دانم چیست،‌ تنها می دانم که گمشده است.

 سکوت فقط شامل سکوت لب ها نیست. فقط شامل گوش نکردن و نبود سر و صداهای بیرونی نیست. سکوت حتّی شاید بی واکنش بودن در برابر محیط نیست، و حتّی شاید ورای خفه شدن صداهای درون ذهن است. سکوت مطلق، احتمالا چیزی ورای این هاست. جایی که شاید معانی اش بیشتر از خیلی چیزها باشد.

 تشویش... واژه ای که بعضی با آن خیلی راحت برخورد برکردند و بعضی خودآگاهانه به سویش شتافتند.

 امیدوارم این بار به یک آرمان مبتذل نیاندیشم...

نظرات (13)
پنج‌شنبه 17 اسفند 1385 ساعت 10:31 ق.ظ
وقتی تلاش از هدف بزرگ تر باشد، هدف مبتذل می شود. موفق باشی.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 17 اسفند 1385 ساعت 08:11 ب.ظ
نه لزوما، البته به نظر من.
گاهی اهدافی هستند که تلاشی که برای رسیدن به آن ها می کنی بسیار اندک است و در لحظه ی بعد از فکر کردن، به هدف می رسی، امّا با این حال مبتذلند. ابتذال هدف لزوما در تلاشش معنی نمی شود...در محتوایش شاید.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 17 اسفند 1385 ساعت 08:27 ب.ظ
ها؟!
امتیاز: 0 0
شنبه 19 اسفند 1385 ساعت 10:15 ق.ظ
به نظرم نمی شود چنین بی رحمانه زندگی و برخی عواملی که خود را در آن معنا می کنیم مبتذل انگاشت.
حتی گاهی اهدافی هستند که ما می دانیم بیهوده اند اما باز هم برای رسیدن به آنها تلاش می کنیم. چون از کنار هدف هایمان بودن احساس گرمی و پشتوانه می کنیم.
زندگی اهداق دائم ماندگار و مشخصی دارد که ما سالها برای رسیدن به آنها تلاش می کنیم. و حتی حاضریم تمام زندگیمان را برای رسیدن به آنها بدهیم. چنین اهدافی کمتر پیش می آید ناگهان مبتذل یا بیهوده انگاشته شوند.
اما خوب هدفهایی هم هستند (‌ البته من پیش خودم به آنها می گویم خواسته نه هدف) که خیلی زود آدم را به چنین نتیجه ای می رسانند. اما به هر حال اگر آزمون و خطا در چنین خواسته هایی نباشد ما به آنچنان اهدافی هم نمی رسیم.

به روزم.منتظرتان هستم...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1385 ساعت 04:09 ب.ظ
سلام.
کامنت هایتان را خواندم. به نظرم با همیشه کمی فرق داشت! یک حس آشفتگی سراسر نوشته های شما را دنبال می کرد.
برای پاسخ به سوالی در رابطه با ریاضیات کرده بودید. می توانم بگویم من شیفته ی ریاضی هستم. چه ریاضی و چه علوم دیگر ( چه من از آنها خوشم بیاید و چه نیاید ) اما همیشه در میان آنها به دنبال معناهایی می گشتم که لا اقل پیش خودم یقین دارم که چنین مفاهیمی در آغوش فرمولها و راه حل های به ظاهر خشک و تکراری خفته اند. من هرگز به یاد ندارم توانسته باشم لا اقل ریاضیات در یک نمودار و یک سری فرمول و... نگاه کرده باشم.
راستش را بخواهید نتوانستم منظورتان را از مسیحا بفهمم.
نمی دانم اما من در تمام زندگیم در یک آشفتگی مداوم به سر می برم. این آشفتگی فقط گاهی بسیار شدید و رنج آور می شود. اما در شرایطی معمولی در حدی ( نه چندان کم ) با من است.
احساس می کنم اولین چیزی که می تواند گاهی به من آرامش دهد همین آشفتگی است! چون افرادی که آرام هستند خیلی زیاد هستند. و شاید گاهی همین آرامش دلیل آشفتگی آن ها می شود. نمی دانم...
من هر چه از اطرافم می آموزم تنها به خاطر بازتاب های ناهماهنگی است که همین حالت درونی ام از عوامل به من می دهد.
اما گوهر زندگی این است که ما می توانیم آنچه می خواهیم را انتخاب کنیم. (‌ اگر کمی شجاع باشیم )
.
.
هیچ وقت دوست ندارم کسی را نا امید ببینم....
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 24 اسفند 1385 ساعت 01:31 ب.ظ
به روزم
امتیاز: 0 0
شنبه 26 اسفند 1385 ساعت 12:46 ق.ظ
سیناجان! شنیدم معلم های خوبی دارید، درس بخوانید قبول می شوید :دی
راستی چند تا شاخ دارید امسال؟ امیدوارم خوب قبولی بدهید کلی خوش حال می شویم، در ضمن احتمالا دوره ای ها رو تو مدرسه می بینید که اون ها هم می تونن مفید باشند.
در مورد گراف : من که کاره ای نیستم ولی شاید برای دو سال بعدی ها بیام عملی(!) درس بدم، شاید هم رام ندن! موفق باشی و مطمئنم که موفق می شی! خدا به همرات، تا بعد
امتیاز: 0 0
شنبه 26 اسفند 1385 ساعت 01:56 ب.ظ
حفره ی خالی عدم رو بالاخره باید چیزی پر کرد دیگه ...مثلا تشویش ....سرگردانی.....
امتیاز: 0 0
شنبه 26 اسفند 1385 ساعت 01:57 ب.ظ
*پر کند
امتیاز: 0 0
شنبه 26 اسفند 1385 ساعت 01:59 ب.ظ
وای!!دوباره غلط شد: پر کنه
شرمنده انقدر گیجم.
امتیاز: 0 0
شنبه 26 اسفند 1385 ساعت 01:59 ب.ظ
قبلا جالب تر بود مطالبت! لوس شده! زیادی با دخترها گشتی!!!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 27 اسفند 1385 ساعت 12:30 ق.ظ
به سپیده: فکر کنم این نیستم که زیادی با دخترا گشتم، این جنابعالی هستین که زیادی با پسرا گشتین!
امتیاز: 0 0
جمعه 10 فروردین 1386 ساعت 03:40 ب.ظ
سپیده آقاملائی
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد