X
تبلیغات
رایتل

دنیای مدرن

جمعه 18 مرداد 1387 ساعت 07:36 ق.ظ

همه این جا به نفس نفس افتاده اند... همه این جا تنها شده اند.


۱. با دختر دعوایم می شود. به من می گوید خفه شو، مرا احمق خطاب می کند. جوابش نمی دهم. نیم ساعت بعد عصبانی می شوم... به مقامات بالا اعتراض می کنم، مقامات بالا می گویند اگر به تو توهینی شد تو هم بدتر توهین لفظی کن! مدیر از من می خواهد او را فاحشه خطاب کنم، دختر دست تایید می گیرید! به دختر می گویم "برای تو مهم نیست فاحشه خطاب شوی؟" جواب می دهد نه. می گویم به من مربوط نیست، من خود فاحشه را هم به این نام در جلویش نمی خوانم، به خود او هم احترام می گذارم... چه برسد به تو!


2. دختر معتاد را می بینم. دختر 1 هم معتاد بود، ولی این یکی شدید تر از او ماری جوانا می کشد. می بینم که چطور دیگران از او سو استفاده می کنند. می بینم که زیر چه فشار روانی است... فکر می کنم از 12 سالگی اش تا 17 سالگی داشته کار می کرده... یک کار پست. کاری که در آن وجودش درب و داغون شده... او همانی است که مدتی قبل از او تنفر داشتم. می اندیشم او بیشتر از من مظلوم است، کسی که زمانی ظالم خودم می پنداشتمش.


3. مدیر از سال های دور می گوید. از 8 سال قبل، این که چطور تحقیرش کردند یک مشت لبنانی به عنوان تازه وارد. از جنگ های دور و نزدیک می گوید، می گوید تا مرا هم مردی سازد.


3. دختر 1 را می بینم که چطور توسط مقام بالا جلوی همه ما محترمانه خوردش می شود! مقام بالا را هم همزمان می بینم که چطوری حالش را می گیرد، از عمد جلوی بقیه... دلم به حالش نمی سوزد، ولی می بینم عادلانه نیست... نه نمی توانم ادای این را در بیارم در جلوی آن دختر که خوشحالم که دارد تحقیر می شود... نه من این نمی توانم باشم، این نقش را بلد نیستم بازی کنم، نمی خواهم بلد باشم، همان بهتر که ناتوان باشم.


4.دوچرخه را در می آورم... دارم به آینده می اندیشم، زمانی که خلاص شده ام از این بازی ها! تصمیم می گیرم در سالگردی از آن جا جدا شوم. در راه خانه ام... با سرعت تمام می روم. خیابان خیس است، آسمان بارش خالی شده... صحنه ای میخ کوبم می کند. دختر 2 را می بنیم که دوس پسرش را محکم دارد بغل می کند و جدا نمی شود. صورتش  را نمی بینم، ولی احساس می کنم هوای بارانی دارد درونش... داشت او را محکم در بغلش می فشرد، این قدر محکم که انتقام همه چیز را داشت می گرفت. انتقام دختر بودنش را، انتقام احساس داشتنش، انتقام مادرش را که به کارش کاری ندارد، انتقام مهر و محبتی که از او دریغ شده... می اندیشم اگر او را از بگیرند چه می شود؟ مثل همه چون ماری پوست می اندازد؟ خدا می داند که در این شب چه می گذرد...


 5. امشب خیلی چیزها فهمیدم. فهمیدم جوان هایی که در اتوبوس به شدت همدیگر را بغل می کنند و عاشقانه می بوسند، دارند انتقام می گیرند از جامعه مدرن. اگر در جامعه من این کار زشت است، به این خاطر است که ما هزاران مش رضا ها و کبلایی ها و مادرها و عزیزها و پدرها و پدر بزرگ ها و مادرجان ها و مامانی ها و مامان جون ها و آبجی ها و داش ها و کاکاها و داش مشتی ها و خدابین ها داریم. این قدر ازین ها داریم که از خدا می ترسند، این قدر داریم که کم نداریم از محبت... گرچه انگار زمان آن را هم دارد از ما می گیرد و ما را هم مارهایی پوست انداز می کند... خدا خودش به خیر کند، توکل بر خودش...


 6. مهم تر از همه، دیگر آنان را مبتذل نمی خوانم، حتی در ذهنم. من از آن ها نیستم، آن ها از من نیستند، دین آن ها دیگری است و ذات من فارسی، ولی آنان هم چه بسیار ادراکات عمیق در پشت چهره های خشن شان نهفته است که خدا می داند...


 7. تنها این چهره هاست، تنها این چهره هاست، که همه این جا به نفس نفس افتاده اند... همه این جا تنها شده اند.

نظرات (2)
جمعه 18 مرداد 1387 ساعت 08:23 ق.ظ
سلام وبلاگت بسیارجالب ومفید بود شما هم به ما سربزنید اگر برایتان ممکن میباشد وبلاگهای من را در لینکستان خود قرار دهید تا زیر سایه شما نسیمی به ما بوزد و بازدیدکنندگان شما گوشه چشمی به وبلاگ ما داشته باشند پیروز باشید به امید روزی که وبلاگهای من باعث شادی و امید شما دوست عزیز شود=>
ورود 13- ممنوع
http://www.clickwoman.blogsky.com
وسوسه زنانه
http://www.mamno-13.blogsky.com
امتیاز: 0 0
جمعه 18 مرداد 1387 ساعت 11:51 ب.ظ
http://radiozamaaneh.com/movie/2008/07/post_119.html
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد