X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • جفت جواب نمی ده. (سه‌شنبه 18 فروردین 1388 08:15)
    تنهایی بهتر می شه فکر کرد. Now I need to push u outta my mind
  • چرا مرگ؟ (یکشنبه 9 فروردین 1388 22:01)
    What is dead can never die, but rises again, harder and stronger
  • An essay on the great gatsby (چهارشنبه 5 فروردین 1388 23:03)
    Hey, I'm just done with my essay on The Great Gatsby by F. Scott Fitzgerald. I though maybe someone needs it someday, so I put it here: A Romeo That Dies Without His Juliet Love is one of the main challenges that a man may face in his life. Many stories are about love, and so is F.Scott Fitezgerald's The Great Gatsby...
  • Why in English (چهارشنبه 5 فروردین 1388 09:12)
    Sometimes I think when Persians write in English, they are giving the audience a wrong sense of self. Although I do exclude myself, but I know that you, as the audiecnce might think the same about me as well :)
  • بهار (جمعه 30 اسفند 1387 16:56)
    لحظه تحویل سنجابی دیدم که به خورشید نگاه دوخته بود... امید را از نگاهش دیدم.
  • نامه ای قدیمی (دوشنبه 26 اسفند 1387 16:20)
    سکوت زهر است برای تشنه ها. ستایش می کنمش. سکوت بعدی درد گونه دارد برایم.. سپاسگذارم. این درد پتانسیلی آرامش وار دارد. این مرگ حیات محدود دارد. این خواب بیداری دارد، بیداری خواب را می خواهد. صداقت... صداقت را می پرستم. باشد، صداقت هم باید درست استفاده شود. من نه عاشقم نه عاقل، نه غافلم نه هشیار، گرچه بالقوه همه ی آن ها...
  • بیا (شنبه 24 اسفند 1387 05:31)
    خسته شدم از این زمان... از این جریانی که برخلافش نمی شود شنا کرد. از این جریانی که تغییر می آورد. بله، هنوز فکر می کنم از تکراری بودن خسته می شوم. امروز از تغییر خسته شدم شاید... از عدم ماندگاری.
  • خواب و بیدار (جمعه 23 اسفند 1387 05:55)
    گفتمش زمان کم دارم برای خوابیدن، گرچه بسیار می خوابم. دروغ چرا، زمان زیاد است، برکت ندارد دیگر. پ.ن: بیداری مان با خواب تفاوت زیادی ندارد. اصلا معلوم نیست... شاید در خواب بیدارتر باشم!
  • حقیقت دوگانه (دوشنبه 19 اسفند 1387 22:30)
    گربه ی شرودینگرم... بین مرگ و زندگی گیر.
  • تو (یکشنبه 18 اسفند 1387 19:27)
    «تو»، تنها دو حرف «تو»، یک ضمیر معمولی ـ که فقط با دو حرف ساده‌ی خود سرشاری این جهان را از آن من می‌کنی. «تو»، تنها دو حرف و من، چو خاک بهاری به گرمای زندگی‌آفرین تو انس می‌گیرم. «تو»، تنها دو حرف ـ که با تکرارت اینک من طعم خوشبختی را در دهان خود احساس می‌کنم. جدایی را دهان می‌دوزم تا کلامی نگوید و اطاعتِ فرمانِ رنج...
  • خاطره (یکشنبه 18 اسفند 1387 19:24)
    یادم هست یکبار با دوستی رفتیم دیدن یک نمایش از کارهای آتیلا پسیانی و گروه بازی. اسم نمایش یادم نیست، یک نوع تعزیه ی سوپر مدرن بود! اسم عجیب غریبی داشت. من و دوستم نمی فهمیدیم اسمش یعنی چه اصلا. بعد راه افتادیم در صف بلیط آن نمایش از همه معنی آن اسم را پرسیدیم، روح کسی خبر نداشت! و فکر کنم هیچ کس درک نکرد معنی دقیق آن...
  • تو (شنبه 17 اسفند 1387 22:43)
    دیدی امروز چی شد؟ فکر می کردم تو از من با انرژی تر باشی... ولی خودم خیلی بچه تر شدم! سمبلش بودی برای من، پس برایم زنده اش کردی. دیدی چقدر awkward شده بودم؟ هنوز هم هستم! این قدر که مجبور شدم چند تا کلمه رو برخلاف گفته هام سانسور کنم، هنوزم دارم می کنم...
  • درس (چهارشنبه 14 اسفند 1387 22:09)
    - خوبی درس را چه می شود دانست؟ - اگر سر آدم گرم بشود دنبال احساسات نخواهد رفت.
  • رسم جدید (دوشنبه 12 اسفند 1387 21:34)
    شاید این جاست... شاید آن جاست. خودت بهتر می دانی کجاست. سلامم را به او برسان. پ.ن: پس واضحا پیدایش نکردم.
  • De Ja Vou (شنبه 10 اسفند 1387 22:36)
    قبل از این که فکر کنی صحنه ای را قبلا دیدی، فکر کن. شاید تنها آن احساس را قبلا تجربه کرده باشی و حس مشابه یا تکراری باشد... دارای همان هورمون ها!
  • راز جاذبه (پنج‌شنبه 8 اسفند 1387 20:35)
    معشوق باید چون رازی بماند. راز با کلمات فاش شد.
  • کاغذ (پنج‌شنبه 8 اسفند 1387 05:37)
    وقتی روی کاغذ می نویسی، انگار جان دادن کلمات را احساس می کنی.
  • چرا مهاجران تنها به نظر می رسند؟ (جمعه 2 اسفند 1387 21:37)
    نگاه جالبی است به مساله ی ارتباط در غرب: مسأله، طرزِ نگاهی‌ست که «دیگری» را سویه‌ی متضاد سکّه‌ی «خود» می‌بیند. نگاهی که عادت دارد همیشه همه‌چیز را ببیند؛ بی‌‌آنکه حسّی قوی از «دیده‌شدن» داشته باشد. اگر فروکاهش‌گر بودم می‌گفتم فرق ما و غرب در این است که فرهنگِ آنها دیدار-مرکز است و فرهنگ ما تماس-محور. تفاوت، یک‌دنیاست....
  • حق با تو بود (جمعه 2 اسفند 1387 07:04)
    بدبینی را باید کنار گذاشت.
  • فقر (پنج‌شنبه 1 اسفند 1387 23:17)
    روزی که مرا فقیر خواند - بر او خندیدم! امروز در نزدیکی تولد ۱۸ سالگی خندیدن زور می خواهد...
  • گل من ! (چهارشنبه 30 بهمن 1387 21:59)
    در پایان یک مکالمه یک دختر بهت می گه: - باشه گلم... باید برم. این عبارت بامزه ی گلم یعنی چی؟ هاها شاید یعنی می خوام بگم چند سال ازت بزگترم! یاد زمانی افتادم که با دو تا دختر دانشجوی دکترا آشنا شدم - ۳ دفعه در مکالمه شون تکرار کردن - ما ازدواج کردیم! - حالا به خیال این که نمی گفتن می خواستم مخشون رو درجا بزنم!
  • به روشنفکر (یکشنبه 20 بهمن 1387 22:46)
    چرا همه می خوان دنیا رو نجات بدن؟
  • شب شد چه شد؟ (جمعه 18 بهمن 1387 19:15)
    شب و روز اغلب تاثیری در خواب دائمی من ندارند.
  • بلاک (پنج‌شنبه 17 بهمن 1387 22:30)
    کلمه در خون زاده شد. ترس از این که کلمات دیده شوند در من می جوشد. ترس از بی معنی شدن.
  • وسواس عوش شدن (چهارشنبه 16 بهمن 1387 19:06)
    وسواسی ها دو نوع اند: بعضی به ثبات وابسته می شوند. گروه دیگر به تغییر.
  • مجموعه (یکشنبه 13 بهمن 1387 19:28)
    اولین بار در انشایی نوشتم: عشق مجموعه است. مجموعه ای از غم و شادی. از زشت و زیبا. از نابود شدن و ساخته شدن. از دوست داشتن و نفرت. از خودکشی و حیات. از ایستادن و تغییر. بعد نوشتم: زمین هم چنین است. مجموعه ای است از خطا و درست. از کثیف ترین زباله ها و زیباترین مناظر. از بهترین طعم ها و بدترین شان. هزار جور چیز مختلف در...
  • زندان روح (شنبه 12 بهمن 1387 07:09)
    همیشه-شاید از همون اولش برای من سوال بود: زندانبان خودش زندانی نیست؟ امروز حالا می فهمم زندانبان خودش زندانی تره، و زندانی آزادتر. منتظر روزی ام که از این پست خلاص بشم. عشق باید؟
  • ثروت احساسی (چهارشنبه 9 بهمن 1387 01:34)
    سخاوتمند خواند مرا، نشد بگویمش: سخاوت مال اویی ست که از داشته اش بگذرد، نه این که برای نداشته اش آرزوی خیر کند!
  • این وبلاگ (سه‌شنبه 8 بهمن 1387 01:51)
    کوله بارم را باید جمع کنم و جایی دیگر بروم: بودنت نبودنت، این جای بدی شده. مدام تو را می بینم! توهم بدی شده
  • خواننده (شنبه 5 بهمن 1387 11:05)
    اولش که عشق بازی می کنی حواست به انتهای داستان نیست Instances: در 20 دقیقه ی اول فیلم "The Reader" داشتم فحش می دادم به زمین و زمان که چرا قربانی هوس بازی ها زنی 30 ساله در 15 سالگی نشدم! بعدش فکر می کردم چی می شد جای بازیگر پسر فیلم بودم ولی ابتدا قطع شدن رابطه حالم رو بد کرد و یاد رفتارهای مشابه افتادم،...
( تعداد کل: 362 )
<<    1       2       3       4       5       ...       13    >>