X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • تحول (جمعه 4 بهمن 1387 03:22)
    ایده ای داشتم که روزی که درک کنم عارف نخواهم شد، روز تحول زندگی ام خواهم بود. ولی بزرگ مردی حرف زیباتری زد: "open-minded بودن را بگذار کنار، سایه ات را بپذیر، و چیزی که باید بشوی بشو." لااقل درسی است که وظیفه ی همه "ذهن-باز" بودن نیست.
  • nonsense (پنج‌شنبه 3 بهمن 1387 06:28)
    " من اینجا رسمآ میخوام عرفان رو تا پایین ترین حد بیارم! نه اصلآ میخوام عرفان رو زمین بزنم.. میگم وقتی ما نماز میخونیم باید حداقل به اندازه یه جوجه کباب بهمون حال بده!!" منبع : وبلاگ یک کامنت گذار
  • بود؟ (چهارشنبه 2 بهمن 1387 05:25)
    می روم و می آیم و یه چند سالی می گذرد و من هنوز در بی خبری ام می روی و می آیی و هنوز در سکوتی، حتی به فکر صدا هم نمی افتی، از این سه نقطه ها می گذاری و ادای وجود در می آوری صداها سال هاست که مرده اند گرچه سال ها اغراق باشد و بگذریم از تمام این ها هنوز مرده ی عشق نفس می کشد بالاخره نفس اش هم بند می آید شاید هم تنفس...
  • نتیجه (چهارشنبه 2 بهمن 1387 03:25)
    یا سنسورهای من به خطا رفتن یا این که سکوتت رضا شده. دیگه فرقی نداره زندانی.
  • قول (پنج‌شنبه 26 دی 1387 05:14)
    باور بکنی یا نه، هنوز ذره ذره ی حضورت را احساس می کنم، گرچه دیگر در تو نیستم. هیچ ماسکی برای من و تو چاره ساز نیست. کاش می شد دیگر پایت را بر این تکه زمین نمی گذاشتی. کاش به من قول می دادی هرگز این جا نمی آمدی. هنوز دیر نیست... این قول را به من می دهی؟ دیگر حضورمان برای هم سبز نیست. امروز از رنگ مشکی هستی برای من. من...
  • روزی یک سیب (دوشنبه 23 دی 1387 23:46)
    روزی یک انشا... تا مطمئن باشی از آفت های نوشتار راحتی.
  • ظاهر در مقابل واقعیت (سه‌شنبه 17 دی 1387 22:08)
    کسی بود که به اشتباه داشتند مدال قهرمانی به او می دادند. خودش می گفت برایش مهم نیست ظاهر چیست - تا جایی که خودش واقعیت را می داند کافی است و مدال را گرفت.
  • کانال ارتباطی (دوشنبه 16 دی 1387 11:38)
    یک تونل عمیق، کانال ارتباطی عجیب و شدید بین آدم ها وجود داره که از نیت هم مطلع می شن. آدم ها نیت هم رو می فهمن، مهم نیست تحت چه فضا یا شرایطی باشه. حتی بهترین بازیگرها هم نمی تونن جلوی این کانال ارتباطی عمیق رو بگیرند. به ناخودآگاه گره خورده...
  • شیطانیت من (دوشنبه 16 دی 1387 08:25)
    نوشتم و پاک کردم... نوشتم و پاک کردم. ولی نمیشه گذشت. باید این رو از خودم می کندم. آره، گناهکار من بودم، همیشه من بودم... خائن اول و آخر من بودم. آره، اون راست می گه، اصلا عشقی وجود نداشت، یک کثافت کاری تمام عیار بود! خدا رو شکر که لطمه ای نخورد به او از شیطانیت وجود من. این قدر کثافت کاری عظیم به نظر می رسه که زمان...
  • اعتراف (دوشنبه 16 دی 1387 08:22)
    چند بار نوشتم و پاکش کردم؟ چند بار گفتم و خفه اش کردم این صدا رو؟ چند بار خواستم بارش رو برای همیشه از روی شونه هام بردارم ولی ترسیدم بار بدتری رو مجبور بشم حمل کنم؟ نمی دونم چرا این قدر اعتراف برای من سخت شده... حتی زمانی که رسما و عملا همه ی یک قرارداد پایان یافته. چرا این قدر برای من سخته که تصویر واقعی خودم رو...
  • نفر اول کی بود؟ (دوشنبه 16 دی 1387 08:22)
    عجیب به نظر می رسه وقتی خیانتکار با ماسک سر و کله اش پیدا بشه... مهم نیست. بالاخره باید اعتراف کنم که اولین خیانتکار خودم حساب می شوم برای خودم. برو با خیال راحت...
  • انتزاع یا بی خیالی؟ (یکشنبه 15 دی 1387 21:16)
    به انتزاع زیادی نیاز است تا با معشوق خیانت کار پیوند روحی داشت! شاید هم کسی که از اول وابستگی را یک طرفه دیده این کار را بکند.
  • خیابان حیات (شنبه 14 دی 1387 01:57)
    اینم از غروب، اینم از مثل تنهایی. اینم از مثل بی عشق بودن، اینم از مثل خواب یا مرگ احساسات شدید. کی می دونه چی بهتره؟ من که نمی دونم. شاید هم هرگز نتونم بفهم. شاید هم همه چیز بهترینه. شاید هم بهتر و بدتری وجود نداره... مهم نیست، باید جلو رفت. باید در خیابان ادامه داد، نه برادر؟
  • بی معرفتی یا کم توجهی؟ (یکشنبه 8 دی 1387 22:03)
    به تمام وبلاگ فارسی نویس های شهری ایمیل زدم تا جاهای دیدنی شهر را به من معرفی کنند، تنها یک نفر پاسخ داد. دم همان یک نفر گرم.
  • نوشتار بی مخاطب (پنج‌شنبه 5 دی 1387 21:17)
    نوشتن برای جایی بدون خواننده! مثل صحبت کردن در سکوت است.
  • مرده شورش را ببرند (پنج‌شنبه 5 دی 1387 07:01)
    احمق لعنتی... می شود با احمق دانستن همه از فکر کردن زیاد به چرایی اعمال آدم ها راحت شد. بالاخره گاهی نباید زیاد فکر کرد، گاهی زیاد فکر کردن درباره ی چیزی تنها باعث پیچیده تر شدن آن موضوع در ذهن می شود. پس ممنوع می کنی فکر کردن به آن موضوع را، تا زمانی که برایت بچه گانه و عادی شود و از آن عبور کنی. عجیب با شخصیت رمانی...
  • فراموشی (سه‌شنبه 3 دی 1387 00:21)
    از این جا بروم؟ فراموش کنم؟ چه را فراموش کنم؟ من هیچ چیزی را فراموش نمی کنم. نه به یاد می آورم نه فراموش می کنم. همه چیز باشد. من با همه زیسته ام. هیچ داستانی را دوبار نمی خوانم، هیچ فیلمی را مگر برای تحلیل دو بار نمی بینم، ولی فیلم را هم پاره نمی کنم، به گوشه ای می گذارم، می گذارم باشد، جزئی از زندگی ام. آن دوست که...
  • نامه سرگشاده به خدا (سه‌شنبه 3 دی 1387 00:14)
    کمی احمقانه به نظر نمی رسد که آدم با خدایش از درون وبلاگش زمزمه کند؟ شاید هم نیست. باید با روحیه ی الهی به مسائل نگریست. هر چه ازوست خیر است و هر چه او خواهد زیبا. دیگر به هنر نیازی نیست تا زیبایی خدا را کشف کرد. در کثیف ترین جاها و حتی نزد فاحشه ها بهترین هنر را می توان یافت... بی آن که به آن ها دست بزنی. بی آن که...
  • با دیگری (دوشنبه 2 دی 1387 04:00)
    داغ آخری که باید بر من زده شود دیدنش با دیگری است. زیاد تا این داغ آخر فاصله ای ندارم، تا درونم آسوده شود خیانتکار نیستم.
  • واسوخت (یکشنبه 1 دی 1387 23:36)
    چرا آدم ها تغییر می کنند و عشق به تنفر تبدیل می شود؟ این را باید در اعمال شان، تکبرشان، تصویری که از خودشان می سازند و هزاران چیز دیگر جستجو کرد.
  • هم زمانی (یکشنبه 1 دی 1387 00:33)
    دارم سم زدایی می کنم از وجودم. فیلم "Taken" از صورت آدمیان وحشت زده ام کرد. همزمانی ادراک و عمل.
  • آغاز تعطیلات (شنبه 30 آذر 1387 20:36)
    بدیهی: وجود وجود دارد. اصل صفر: معنی وجود دارد. قرارداد برای چهل روز آغاز می شود.
  • خان هفتم (پنج‌شنبه 21 آذر 1387 08:49)
    مست و بد و یار شوی سالک این راه شوی هفت خوان ها تمامی ندارند، ازل و ابد نمی شناسند. پیاده روی ات مبارک.
  • خان ششم (پنج‌شنبه 21 آذر 1387 08:43)
    ذره ی تو خارم کرد ذره ی خود خار کنم
  • خان پنجم (پنج‌شنبه 21 آذر 1387 08:41)
    بار تو هشیارم کرد باد تو بر جایم کرد
  • خان چهارم (پنج‌شنبه 21 آذر 1387 08:40)
    عشق تو بینایم کرد عشق تو بر بادم کرد
  • خان سوم (پنج‌شنبه 21 آذر 1387 08:38)
    کشف تو معنایم کرد کشف تو فریاد کنم
  • خان دوم (پنج‌شنبه 21 آذر 1387 08:37)
    یاد تو بنیادم کرد یاد تو بنیاد کنم
  • خان اول (پنج‌شنبه 21 آذر 1387 08:36)
    نام تو آغازم کرد، نام تو آغاز کنم
  • مقدمه (پنج‌شنبه 21 آذر 1387 08:36)
    ۳ سال و اندی این جا شد سطل آشغالی برای ذهن. باشد که دیگر نباشد.
( تعداد کل: 362 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       13    >>